دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
بنده در پیش شاه دینپرورعقل در جل کشید و جان بر سر
از دل آبستن است خامهٔ منزان همی گِل خورد چو آبستن
حسب حال آنکه دیو آز مراداشت یک چند در گداز مرا
خطر من گهر پریشان کردتا که برخاست بانگ بردابرد
گر در آورد یافت خلد و نعیمورنه جای ویست قعر جحیم
راکعم کرد روزگار حسوداز پس این رکوع چیست سجود
بدر بودم شدم هلال مثالنه بخندند ابلهان ز هلال
ابن خطّاب آن به مردی فردکعب احبار ازو روایت کرد
رقص کن پیش دل به چارهٔ خویشخرقه کن دلق چارپارهٔ خویش
از همه شاعران به اصل و به فرعمن حکیمم به قول صاحب شرع
دوستی مخلص اندرین شهرمکرد از صدق و دوستی بهرم
خلق از این خانه بر حذر باشدخواجه احمد حذورتر باشد
ای که در زیر طبع گردونیچند گویی مرا که از دونی
گوشهای گیر از این جهان مجازتوشهٔ آن جهان درو میساز
آن شنیدی که بود پنبهزنیمفلس و قلتبانش خواند زنی
از پی نای و چنگ بوالخداشخانهای تنگ ساخت بوالنباش
آن شنیدی که رفت نادانیبه عیادت به درد دندانی
سلوتی نیست روح را از کسسلوت روح خلوت آمد و بس
من نه مرد زن و زر و جاهمبه خدا ار کنم وگر خواهم
ذم شنیدی ز مرغ عیسیرومدحم اکنون ز آفتاب شنو
آن چنان در سخن ضعیف تنمکه یکی دم به شست بار زنم
منم اندر ولایت خسروهمچو خفّاش بد دل و شبرو
آن شنیدی که مرغکی در شخدید در زیر ریگ پنهان فخ
نوح را گرچه عمر داد الهاندرین خاک نهصد و پنجاه