دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
بعد از آن بنمایدت پیش نظرمعرفت را وادیی بی پا و سر
بود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمین
عاشقی از فرط عشق آشفته بودبر سر خاکی بزاری خفته بود
پاسبانی بود عاشق گشت زارروز و شب بیخواب بود و بیقرار
با کسی عباسه گفت ای مرد عشقذرهای بر هرک تابد درد عشق
شد مگر محمود در ویرانهایدید آنجا بیدلی دیوانهای