دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
بعد ازین وادی استغنا بودنه درو دعوی و نه معنی بود
در ده ما بود برنایی چو ماهاوفتاد آن ماه یوسفوش به چاه
یوسف همدان که چشم راه داشتسینهٔ پاک و دل آگاه داشت
دیده باشی کان حکیم بیخردتختهای خاک آورد در پیش خود
گفت مردی مرد را از اهل رازپرده شد از عالم اسرار باز
آن مگس میشد ز بهر توشهایدید کندوی عسل در گوشهای
بود شیخی خرقه پوش و نامداربرد از وی دختر سگبان قرار
آن مریدی شیخ را گفت از حضورنکتهای برگوی شیخش گفت دور