دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
هر چند که رنگ و روی زیباست مراچون لاله، رخ و چو سَرْو، بالاست مرا
آورد به اِضطرارم اوّل به وجودجز حیرتم از حیات چیزی نفزود
از آمدنم نبود گردون را سودوز رفتن من جاه و جلالش نفزود
ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسیدر نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی
دل سِرِّ حیات اگر کَماهی دانستدر مرگ هم اسرار الهی دانست
تا چند زنم به روی دریاها خشتبیزار شدم ز بتپرستان و کُنِشْت
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه منوین حرفِ معمّا، نه تو خوانی و نه من
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفتکس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
اَجرام که ساکنان این ایوانانداسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،او را نه نهایت، نه بدایت پیداست
دارنده چو ترکیبِ طَبایع آراستاز بهرِ چه اوفْکَنْدَش اندر کموکاست؟
آنان که محیطِ فضل و آداب شدند،در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند
* آنان که ز پیش رفتهاند ای ساقیدر خاکِ غرور خفتهاند ای ساقی
* آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند،در چرخ به انواعْ سخنها گفتند
گاوی است بر آسمان قَرینِ پروینگاوی است دگر نهفته در زیر زمین