دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
گر من ز می مُغانه مستم، هستمگر کافِر و گَبْر و بتپرستم، هستم
مِی خوردن و شاد بودن آیین من استفارغ بودن ز کفر و دین، دین من است
من بی مِی ناب زیستن نتْوانمبی باده، کشیدِ بارِ تن نتْوانم
امشب می جامِ یک مَنی خواهم کردخود را به دو جامِ می غنی خواهم کرد
* چون مُرده شوم، خاکِ مرا گُم سازیداحوالِ مرا عبرتِ مردم سازید
* چون درگذرم به باده شویید مراتلقین ز شرابِ ناب گویید مرا
* چندان بخورم شراب، کاین بوی شرابآید ز تُراب، چون روم زیرِ تُراب
روزی که نهالِ عمر من کنده شود،و اجزام ز یک دگر پراکنده شود
* در پای اجل چو من سرافکنده شوموز بیخِ امیدِ عمر برکنده شوم
* یاران به موافقت چو دیدار کنیدباید که زِ دوست یاد بسیار کنید
* آنانکه اسیر عقل و تمییز شدنددر حسرتِ هست ونیست ناچیز شدند
* ای صاحب فتوا، ز تو پرکارتریمبا اینهمه مستی، از تو هشیارتریم
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستیهر لحظه به دامِ دگری پابستی
* گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مستقولیست خلاف، دل در آن نتوان بست
گویند بهشت و حورعین خواهد بودو آنجا می ناب و اَنْگَبین خواهد بود
* گویند: بهشت و حور و کوثر باشدجوی می و شیر و شهد و شکّر باشد
* گویند بهشتِ عَدْن با حور خوش استمن میگویم که آب انگور خوش است
کس خُلْد و جَحیم را ندیده است ای دلگویی که از آن جهان رسیده است ای دل؟
* من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتاز اهل بهشت کرد، یا دوزخ زشت
چون نیست مقام ما در این دهر مُقیمپس بی می و معشوق خطایی است عظیم
چون آمدنم به من نَبُد روز نخستوین رفتنِ بیمراد عَزمیست درست
چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخپیمانه چو پر شود، چه شیرین و چه تلخ
* جُز راهِ قَلَندرانِ میخانه مپویجز باده و جز سَماع و جز یار مجوی
* ساقی غمِ من بلندآوازه شده استسرمستیِ من برون ز اندازه شده است