دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک رو از پی هنگام کردم مبتلا خود را
چو سوخت خال تو دل، عاشقان، یکدله رابه باغ لاله دگر خورد داغ باطله را
ناز کن، ناز، که نازت به جهان میارزدبوسهای از لب لعلت به روان میارزد
آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کندشیر را گیرد و در زلفِ تو زنجیر کند
مصوّر آمد و روی تو را چو ماه کشیدقلم چو بر سر زُلفت رسید، آه کشید
ره دل را بتا زان شوخ چشم مست رهزن زنبه عیاری زُلفت خویش را غافل به مخزن زن