دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
بعد ازین وادی حیرت آیدتکار دایم درد و حسرت آیدت
«خسروی کافاق در فرمانش بوددختری چون ماه در ایوانش بود
مادری بر خاک دختر میگریستراه بینی سوی آن زن بنگریست
صوفیی میرفت، آوازی شنیدکان یکی میگفت گم کردم کلید
شیخ نصرآباد را بگرفت دردکرد چل حج بر توکل اینت مرد
نو مریدی بود دل چون آفتابدید پیر خویش را یک شب به خواب