دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
بعد ازین وادی فقرست و فناکی بود اینجا سخن گفتن روا
یک شبی معشوق طوس، آن بحر رازبا مریدی گفت دایم در گداز
عاشقی روزی مگر خون میگریستزو کسی پرسید کین گریه زچیست
یک شبی پروانگان جمع آمدنددر مضیفی طالب شمع آمدند
صوفیی میرفت چون بیحاصلیزد قفای محکمش سنگین دلی
پادشاهی ماه وش، خورشید فرداشت چون یوسف یکی زیبا پسر
پاک دینی کرد از نوری سؤالگفت ره چون خیزد از ما تا وصال