دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
کردی ای اعطار بر عالم نثارنافهٔ اسرار هر دم صد هزار
چون به نزغ افتاد آن دانای دینگفت اگر دانستمی من پیش ازین
چون بمرد اسکندر اندر راه دینارسطاطالیس گفت ای شاه دین
صوفیی را گفت آن پیر کهنچند از مردان حق گویی سخن
راه بینی وقت پیچاپیچ مرگگفت چون ره را ندارم زاد و برگ
پاک دینی گفت سی سال تمامعمر بیخود میگذارم بر دوام
چون بشد شبلی ازین جای خراببعد از آن دیدش جوانمردی به خواب
در رهی میرفت پیری راهبردید از روحانیان خلقی مگر
بوسعید مهنه با مردان راهبود روزی در میان خانقاه
آن عزیزی گفت فردا ذوالجلالگر کند در دشت حشر از من سؤال
چون نظام الملک در نزع اوفتادگفت الهی میروم در دست باد
چون سلیمان کرد با چندان کمالپیش موری لنگ از عجز آن سؤال
بوسعید مِهنه در حمّام بودقایِمش افتادهمردی خام بود