دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
ای طلعت تو بر فلک حسن مشتریمن مشتریت را به دل و دیده مشتری
تا کی از عشق تو کشم خواری؟تا کی از هجر تو کنم زاری ؟
ز عشقت ای عمل غمزهٔ تو خون خواریبسی کشید تن مستمند من خواری
هدی را ز سر تازه شد روزگاریپدیدد آمد اسلام را کار و بار ی
جانا ، لب چون شراب داریرخساره چو آفتاب داری
زهی ! جمال تو بر ماه کرده طنازیسزاست بر سر خوبان تو را سرافرازی
ای همایون در تو کعبهٔ بهروزیرایت عالی تو آیت پیروزی
مراست عشقی افتاده با تو، لم یزلیغزل به نام تو گویم، که لایق غزلی
نگارینا ، به هر معنی تمامیدل از وصل تو یابد شاد کامی
عشق جانان غایت مقصود جان گردد همیکلبهٔ احزان بیادش گلستان گردد همی
صدرا ، مساعی تو مؤید بود همیو ز تو نظام دین محمد بود همی
ای پناه همه مسلمانیرافع بن علی شیبانی
در آمد از غم تو ، ای بخوبی ارزانیبکار من چو سر زلف تو پریشانی
زهی جاهت فریدونی ، زهی ملکت سلیمانیبه عون تو مسلم شد ز هر آفت مسلمانی
ضیاء الدین، ترا در کامرانیهزاران سال بادا زندگانی
ای بازوی شریعت از اقبال تو قویتابنده از جمال تو آثار خسروی
بزلف مشکی، جانا، بچهره دیباییچو تو نباشد، دانم، کسی بزیبایی
خسروا، از کمال داناییروی دولت همی بیارایی
گر هیچ گونه حال دل من بدانیییتنها مرا بکلبهٔ احزان نمانییی