دفتر شعر
۵ شعر در این دفتر
ای دو چشم تو بغمزه عالمی بر هم زدهآتش اندر دین و عقل دودهٔ آدم زده
ملک بهار گشت مقرر به نام گلناکام شد ولایت بستان به کام گل
ای برده آتش رخ تو آب روی منرفته دل از محبت و رفته ز کوی من
با من آخر، صنما، جنگ چرا باید داشت؟وز منت بیهده دل تنگ چرا باید داشت؟
جانا،دلم به عشق گرفتار میکنیجان مرا نشانهٔ تیمار میکنی