دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
جمالک لا یقاس الی جمالو قدرک جلّ عن درک المثال.
نیست عشق لا یزالی را در آن دل هیچ کارکو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار
نام تو شنید بنده دل داد بتوچون دید رخ تو جان فرستاد بتو
الفال و الزجر و الرّؤیا تعالیلو للمنجّم احکام اباطیل
سألتک بل اوصیک ان متّ فاکتبیعلی لوح قبری: کان هذا متیّما
بیزار شو از هر چه بکون اندرتا باشی یار غار آن دلبر