دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
جز بمادندر نماند این جهان کینه جویبا پسندر کینه دارد همچو با دختند را
آمد آن رگ زن مسیح پرستشست الماسگون گرفته بدست
که تنگ و آذرم دارد و مرد بدسلب استپسرش باز فضولست و مرد وسواسا
دو لب چو نار کفیده دو برگ سوسن سرخدو رخ نار شکفته دو برگ لالۀ لال
بچابکی بر باید کجا نیازاردز روی مرد مبارز بنوک پیکان خال
ای شریعت را قرار و ای مدیحت را مدارشهریار بامداری پادشاه با قرار
شدم به دریا غوطه زدم ندیدم درگناه بخت منست این گناه دریا نیست
ای چون مغ سه روز بگور اندرکی بینمت اسیر بغور اندر
نه تن بودند از آل سامان مشهورهر یک به امارت خراسان مأمور
ابر زیر و بم شعر اعشیّ قیسهمی زد زننده بمضرابها
بگویش که من نامهای نغزناکفراز آوریدستم از مغز پاک
از دل و پشت مبارز می بر آید صد تراککز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ
آنچه با رنج یافتیش و به دلتو بآسانی از گزافه مدیش
خداوندا همیخواهم که از دلتو را تا عمر دارم میستایم
شادیّ و بقا بادت و زین بیش نگویمکاین قافیۀ تنگ مرا نیک بپیخست
نمرود به گاه پور آذرمیگفت خدای خلق ماییم
آمد ای شاه دوش ناگاهانفیلسوفی به نزد من مهمان
به لیف خرما پیچیده خواهمت همه تنفشرده خایه به انبر بریده کیر به گاز
از صفات حرام لفظی راباز گردان و پس مصحف کن
ای ترک به حرمت مسلمانیکم بیش به وعدهها نبخسانی
بهارش تویی غمگسارش توییدرین تنگ زندان زوارش تویی