دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
به نام خدایی که روز نخستبه پیمانهام کرد پیمان درست
سخن بهر جسم زبان است جانسخن بس گرامیترست از زبان
کسی را که در طبع انصاف نیستبود گر مه، آیینهاش صاف نیست
بود لفظ چون شیر و معنی شکرز اندازه گر پای ننهد به در
چو راه ثنایش کند سر، رقمچه حیرت که سر کرده روید قلم؟
تنومندی و دست زورش حلالکه موری نشد در رهش پایمال
به صحرا مگر سایهاش پا فشرد؟که در خاک، خون در دل لاله مرد
ز مردان بود شکر پیکان به جاکه دل میدهد، دل ز جا رفته را
اگر زان رگ ابر، برقی جهدبقا را، هلاکی تخلص دهد
ز چشم ضعیفان گو افتادهتردر او گنج قارون عیان در نظر
چو برزد به پرداز گل آستینشنید از لب غنچه صد آفرین
بر آتش بود عود در گلخنشمشام آرزومند پیرامنش
شراری که شمعش ازان یافت تاببود سنگ چخماق آن آفتاب
مرا بود از دوستان دوستیکه بودیم چون مغز در پوستی
ز حرمان کشکاب جو دم زنیمدل از هجر گندم، چو گندم دو نیم
چو همت ز هر قید آزاده باشبشو دفتر خواهش و ساده باش
به منت برآید اگر آفتابهمه عمر را شب شمار و بخواب
قلم را که دشمن بود دوستشبجز رگ نیفتاده در پوستش
نه در دیده نور و نه در دل حضوربود پیر افتاده را خانه گور
ز بد توبه امروز باشد صوابوگرنه چه سود از پل آن سوی آب
سزد گر به مهرش کند دل هوسبه ماهی که رویش تو دیدیّ و بس
اگر چشم چشم است، نمناک بهوگر نم ندارد، پر از خاک به
چو خواهی تماشا کنی اصل و فرعبود عینک دوربین عین شرع
به مغرب ازان مهر شد زردچهرکه از خاک مشرق زمین زاد مهر