دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
آنکه دل در هوس روز وصال است او راخواب شب در سر اگر هست خیال است او را
از پیرهنت بویی آمد به گلستانهاکردند پر از نکهت گلها همه دامانها
از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرابا دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا
از عاشقی همیشه جوان است پیر ماخالی مباد عشق بتان از ضمیر ما
از باد مکش طره جانانه ما رازنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
ای خط تو سبزی خوان بلاخال سیاه تو نشان بلا
ای روشنی از روی تو چشم نگران رااین روشنی چشم مبادا دگران را
ای زغمت دل به جفا مبتلابی تو به صد گونه بلا مبتلا
ای سراپرده سلطان خیالت دل ماکرده درد و غم تو خانه در آب و گل ما
ای غمت یار بی نوایی هابا من از دیرش آشنایی ها
این چه مجلس چه بهشت این چه مقام است اینجاعمر باقی رخ ساقی لب جام است اینجا
ایها العطشان فی الوادی الهواجوی جویبان جانب دریا بیا
بعد از امروز آشکارا دوست میدارم تو رااز تو چون پوشم نگارا دوست میدارم تو را
بگذار در آن کوی من اشک فشان راتا دیده دهد آب گل و سرو روان را
بی غمت شاد مباد این دل غم پرور ماغمخور ای دل که بجز غم نبود در خور ما
تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ماکه در تو کار نکردست درد کاری ما
جانا ز گرد دردت پر باد دامن ماوین دلق گرد خورده صد پاره در تن ما
جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدادریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا
چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرامست و غلطان سوی اهل نظر آورد مرا
چشمت به غمزه کشت من بیگناه راخود زلف را چه گویم و خال سیاه را
چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد رااز ناله مرغان چه غم آن دل سیه صیاد را
چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ماحق بود کشتن عشاق و علیه الفتوی
چو زلف تو بود از تکبر دوتابه بادی بیفتاد مسکین ز پا
چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا راکه ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را