دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
گفت شاه تشنهکامان بر سر میدان عشقبر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق
به شاه تشنه جگر گفت زینب غمناکدمی که دید تن چون گلشن ز خنجر چاک
شیعیان بار دگر نخل عزا میبندندباز بار سفر کرب و بلا میبندند
باز از غم رقیه دل پر ز آه کردمچون یاد گفتگویش با نعش شاه کردم
قاسم زار با عروس گفت که خوش به سوی تومیکشدم کشان کشان جذبه گفتگوی تو
گفتا شه شهیدان کامد روا مرادمتا آتش محبت زد شعله بر نهادم
در مقتل شهیدان با ناله چون هزارانزینب کشید در بر چون نعش گلعذاران
زینب به حسین گفت که ای تاج سر ماای قافله سالار من و همسفر ما
دید چون قاسم عروس از دوریش انکار داردگفت حق داری جدایی محنت بسیار دارد
اگر دستت رسد با همنشینیدو روزی خلوتی را برگزینی
ساقی بیا که دلبرم امروز در بر استمی دهد که عشرت دو جهانم میسر است
یا رب نظری کن به من و چشم پر آبمکز بیم مکافات تو اندر تب و تابم
به سر کوی تو با حال تباه آمدهایمز پی دعوی عشق تو گواه آمدهایم
ای دل وفا و عهد به دور زمان کجاستآن را که داده مرگ برات امان کجاست
ای غمگین تو را با شادی دوران چکارصید شمشیر اجل را با لب خندان چکار
روزی که پا به علم پر از غم گذاشتیمامید بر ذخیره در هم گماشتیم
ای که نموده ترک سر بهره کلاه سروریمیترسد به سروری هیچ سری به سر سری