دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
از دور زمان دلم کباب استبشنو که عجب پُر انقلاب است
داد دوشینه مرا هاتف غیبی آوازکای به زندان تن و طالب خلوتگه راز
دلم ز خلق جهان و جهان ملال گرفتشبی بستر خوابم چنین خیال گرفت
گوش کن ای مست غفلت تا که هشیارت کنمتا به کی در خواب خواهی ماند بیدارت کنم
ز دولت نخل امید کسی گر بارور گرددبباید با ضعیفانش محبت بیشتر گردد
نه تنها سیرم از مالم که عالم هم نمیخواهمپی راحت می عشرت ز جام جم نمیخواهم
دوش با جسمی پر از اندوه جانی پر ملالبرگزیدم خلوت دل چون برون از قیل و قال
از قضا روزی مرا شد سوی قبرستان گذاردیدم اندر خواب حسرت خفتگان بیشمار
دردا که شده فتنه و آشوب جهانگیردین میرود از دست چو از بحر کمان تیر
ای به جان افکنده در لیل و نهاردر هوای درهم و دینار نار
بیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کنز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن
خوش آن دل که دایم بلا میپسنددمی از ساغر ابتلا میپسندد
دردا و حسرتا که به غفلت جهان گذشتعمر عزیز در طمع این و آن گذشت
به عزلت گوشهای از هفت کشور داشتن بهترغم سر داشتن از تاج و افسر داشتن بهتر
به پنج روزه ایامِ اعتماد مکنبه هست و نیست دل خود غمین و شاد مکن
دوستی از من گمنام پی ضرب مثلخواست کیفیت تشبیه خلایق به جُعَل
دو روز گر دلی از عیش دهر آباد استچه جای خنده که این خانه سست بنیاد است
عنقریب است که این سلسله بر هم زدهاندکوس ماتم به شکست دل خرم زدهاند
هر که به کف قوت صبح و شام نداردراحتی از زندگی به کام ندارد
دلا به کسب سعادت چرا شتاب نداریغم جوانی و پیری به هیچ باب نداری