دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
رفتی و بردی ز دل، تاب و توانم علیداغِ فراقِ تو زد، شعله به جانم علی
ای عمو بر سرِ قاسم، ز وفا کن گذریتا به رویِ تو کنم، در دمِ آخر نظری
جانِ بابا، تشنگی زد شعله بر جان، العطشای پدر جان، العطش
ای صبا! برگو به خاتونِ جنان اندر جنان، با غم و آه و فغانکِی به جنت، سَروَر و سَرخیلِ خیراتِ حِسان! از جفایِ آسمان:
ای اهلِ حرم! علیِاصغرسیراب شده ز آب، آمد
امروز عاشوراست یا عیدِ قربان است؟کرب و بلا یکسر، از خون گلستان است
چون شد به دشتِ کربلا، آواره زینبوقتِ اسیری با دلِ صدپاره، زینب
ای خسروِ بیسر، ای بابِ گرامم!بردند ز کویت، آخر سویِ شامم
کوفیان! آخر منِ لبتشنه، مهمانِ شمایمشهریارِ مُلکِ یثرب، تشنهکامِ کربلایم
رفتی ای جانِ پدر، سویِ سفر از بَرِ صغریٰسوختی از شررِ دوریِ خود، پیکرِ صغریٰ
ای نامِ تو زینتِ زبانهااحوالِ تو زیبِ داستانها
مرو ای جانِ برادر، سویِ میدان ز بَرِ منمنما تیره چو شب، روز به مد نظرِ من
چون دید زینب، شمر را به میدانبر سینهٔ شاهنشهِ شهیدان
ای کشتهٔ غلتان به خون، ای علمدارم!بردی ز دل، صبر و سکون، ای علمدارم!
ای داده شرف، زینبِ تو کربوبلا را(مظلوم حسینم)
زد قاصدِ بزمِ عزا با قامتِ خماز نو به عالم، بیرقِ ماهِ محرم
چون به صفِ کربوبلا، بختِ وهب یار شدآمد و یارِ پسرِ احمدِ مختار شد
جان به قربانِ وفایت، یا حبیبِ بِن مظاهر!با سَرِ از تن جدایت، یا حبیب بن مظاهر!
چون آل طاها از جور ایامگشتند وارد در کشور شام
نیست ممکن که شود از دلی شاد، فلکبشنود چون ز غمِ قاسمِ داماد، فلک
ای شمرِ دون! بهرِ خدا ثوابیتَر کن لبِ خشکم ز جرعه آبی
داد که از رخِ حسین، شمر حیا نمیکندتا نکُشد، دست ز دامنش رها نمیکند
آمد مَه غم، بهر عزاداریِ زینبشد موسمِ غمخواریِ بییاریِ زینب
گفت شهِ تشنهلبان زیرِ تیغ:«آب ز شمشیر مرا آرزوست!