دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
ارواح در ازل به سراپرده بقابودند متحد همه بر ذروه علا
از چارده ولیِّ مسمی به هفت اسمسبع المثانئی که ز قرآن نشد جدا
در گوش شیعه چون ز ثناشان صدا رسیدبرداشتند نغمه بر آثار آن صدا
چون نوبت وجود به ابدان ما رسیداین کار ز آفرینش آدم شد ابتدا
پس امر شد ملائکه را سجده آوریداین قالب خلیفه بگزیده مرا
آدم چو دید صورت زیبای دلفریبدر خویش یافت جانب او میل و اشتها!
پس از جناب قدس رسیدش بشارتیکاندر بهشت باش تو و زوجه هر دو تا
آدم چو دید مکرمت و سجده و بهشتگفتا در آسمان و زمین کیست مثل ما؟
آدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماندکاشباح نور و علم چه قوم است ای خدا
آدم ز رشک کرد تمنای علمشانآورد در خیال بدی کاشکی مرا
ابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شداز حق نیافت منزلت و جاه و اجتبا
مأیوس شد ز آدم و شد سوی زوجهاشهم در دهان حیه و هم از ره دغا
حوا چو دید ایمنی راه و رفع منعباور شدش بخورد از آن و ندید اذا
امر آمد از جناب الهی که اهبِطوُانازل شوید سوی زمین هر چهار تا
آمد ندا که ما به تو گفتیم پیش از اینحرفی که میشود همه دردی بدان دوا
آدم قبول کرد و دگر توبه تازه کرداز روی عجز و گفت که اغفر ذنوبنا
آنگه به معجبان ملائک خطاب کردکاینک خبر کنید ز اسماء من مرا
پس دست قدرت از قِبَلِ حق نهاده شدبر پشت آدم صفی آن میر اصطفا
سماء و ارض و ملائک نجوم و شمس و قمرسباع و وحش و بهائم طیور و جن و بشر
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوستجان به استقبالش آمد آنکه جان مأوای اوست