دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
غره دولت بود در صورت تیغت عیانگفتم اینک یک دو حرف از دولت آخر زمان
دل ز لعلش چو قوت بیحد یافتدر یکی لحظه رو به مقصد تافت
چو عفوت بیحد افتادهست دریاهاست پنداریکه پیدا نیست قعرش پیش جامی جز به دشواری
یارم چو شود به طوف بستان مایلگل دل بکند ز برگ خود خوار و خجل
زیور خود به مسیح ار دهد آن شوخ ملیحمهر و مه بوسه زند بر لب و دندان مسیح
چو در ساغر ببیند درد بادهشود تایب ز تاج توبه ساده
دی مرغک خامه بهر نامتبر صفحه نامه شد رقم کوش
بر دل از رنج طمع بار منهطلب بی طمعی آخر به
هرگه که رسد به فارسی سوق سخنرکنی دو ز شرع را به آن ترجمه کن
آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشانشد مرا مربوط با هر موی او رگهای جان
شد نهان زابروی تو مه چو هلال اول شببه دعا طالب مه گو بگشا گوشه لب
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرمماه بلند مرتبه را یاد ناورم
از روی تو بر مصحف چون نور فتد ماهااز طره مشکینت خوانیم دراو طاها
سمنبر انجمن بین که نی سمن نه چمنبه روزگار تو دارد نشان ز هستی من
در زلف تو از راست سوی چپ کششی نیستآری طرف راست گرفتن ز چپ اولی ست
ای آمده سوی بیدلان دیر به دیروز سنگدلی به خونشان گشته دلیر
چون جمع شود ز عقل و دین قافلههاعشق تو کند« عالیها سافلها»
می نماید شاخ ریحان ترت بر آفتاببین دل ما را که چون ماندهست ازین در پیچ و تاب
توبه در عشق یا ورع در میجام جامی شکست وای به وی
از نقش شفا بسم دلا وصل حبیبحاشا که خرم به نسیه درمان طبیب
از آتش سودای تو دم زد دل منبر طارم افلاک علم زد دل من
سقاک الله ای دیارکه از دور روزگار