دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
جان زهجر عرش اندر فاقه ایتن ز عشق خاربن چون ناقه ای
راه ز اندازه برون رفته ایپی نتوان برد که چون رفته ای
مؤمنان بیحد و لیک ایمان یکیجسمشان معدود لیکن جان یکی
خبرم مپرس از من چو مقابل من آئیکه چو در رخ تو بینم، زخودم خبر نباشم
گر قسمت ما از تو جفا افتاده استآن نیز هم از طالع ما افتاده است
ملامت کرا! تا کی به سرزنش کوشی؟دست از من بدار که رنجم مرا کافی است.
جد تو آدم بهشتش جای بودقدسیان کردند بهر او سجود
سخن گرچه هر لحظه دلکش تر استچو بینی خموشی از آن بهتر است
گر ندارم از شکر جز نام بهرآن بسی بهتر که اندر کام زهر
پاک بازم آرزوی دل نمیدانم که چیستاین که مردم وصل میگویند، حیرانم که چیست