دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
آن روز دل غم جهان برخیزدرنگ غم از آیینه ی جان برخیزد
مردان رهش میل به هستی نکنندخودبینی و خویشتن پرستی نکنند
به اسرار حقیقت نیست جز پیر مغان داناله فضل علی اهلی النهی علما و عرفانا
دریغا از آن زن که خسته می پرسیدراه حمام منجاب از کجاست؟
جدلی فلسفی است خاقانیتا به فلسی نگیری احکامش
از بس که رفو زدیم و شد چاکاین سینه همه بدوختن رفت
جوانی گفت پیری را چه تدبیرکه یار از من گریزد چون شوم پیر
هله نومید نباشی که ترا یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند
بر خاک من رسید پس از مرگ و هر گیاهکآنرا نه بوی او بود از بیخ بر کنید