دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
آن عرابی بشتر قانع و شیردر یکی بادیه بد مرحله گیر
همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدسکه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
نه از رحم است اگرتر ساخت جانان چشم فتان رابرای کشتن من آب داده تیغ مژگان را
هر کس پیش کلوخی سینه چاککاین کلوخ از حسن گشته جرعه ناک
روان است پیوسته از شهر هستیبه ملک عدم از پی هم قوافل
به نان سازند مردم رام هر سگ را ولیکن تواگر خواهی که گردد رام نفس سگ مده نانش
ای دل طلب علوم در مدرسه چندتحصیل اصول و حکمت و هندسه چند؟
های و هوئی کن در این بستان که برخواهد پریدمرغ روح از شاخسار عمر تا هی میکنی
خسروی عاقبت اندیشی کردروی در قبله ی درویشی کرد
مطلوب جامی از طلبم گفته ای که چیست؟مطلوب او همین که دهد جان در این طلب