دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
چو می بینم کسی کز کوی او دلشاد می آیدفریبی کز وی اول خورده بودم یاد می آید
در طینت آدمی خدا حرص نهادزآن است کفَش بسته در آن وقت که زاد
خیال روی تو در خاطر است خلقی راکسی ملاحظه ی خاطر کدام کند
کدام روز بیک جا قرار داشت دلمهمیشه این دل بی خانمان هوائی بود
زمغروری کلاه از سر شود دورمبادا کس به زور خویش مغرور
هر که نامخت از گذشت روزگارهیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
دلم ز وصل تسلی نمی شود امروزاگر غلط نکنم، هجر یار نزدیک است
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر استرخنه ها دان کش به دیوار حصار دین دراست