دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
از ذوق صدای نایت ای رهزن هوشوز بهر نظاره ی تو ای مایه ی نوش
چنین دارم از پیر داننده یادکه شوریده ای رو به صحرا نهاد
اگر در جهان، از جهان رستهای استدر از خلق بر خویشتن بستهای است
گروهی نشینند با خوش پسرکه ما پاکبازیم و صاحب نظر
بخت ار مدد کند که کشم رخت سوی دوستگیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیستیعنی زبهر قطع تعلق زما سوی است
باز می گیرند چون استارهانور از آن خورشید این دیوارها
خواجه ی ما زبصره تا بغدادگر بود پر ز سوزن و فولاد
دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کردتکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد