دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
در خرقه چو آتش زدی ای سالک عارفجهدی کن و سرحلقه ی رندان جهان باش
دلا دیدهی دوربین برگشایدر این دیر دیرینهی دیرپای
گرچه از آتش دل چون خم می درجوشممهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
اگر مرد عشقی کم خویش گیرو گرنه ره عافیت پیش گیر
دیبا نتوان یافت از این پشم که رشتیمخرما نتوان خورد از این خاک که کشتیم
ز تو هر که دور ماند چه کند چه چاره سازدچه عمل بدست گیرد به چه پای بست باشد
ترا عشق همچون خودی زآب و گلرباید همی صبر و آرام دل
هر لحظه هاتفی به تو آواز می دهدکاین دامگه نه جای امان است الامان
خوشا وقت شوریدگان غمشاگر زخم بینند و گرمرهمش
رئیس دهی با پسر در رهیگذشتند بر قلب شاهنشهی