دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
ترا از دو گیتی برآورده اندبه چندین میانجی بپرورده اند
آن را که دادهاند همین جاش دادهاندو آن را که نیست؛ وعده به فرداش دادهاند
سرِ مایهٔ مرد مردانگی استدلیری و رادی و فرزانگی است
تیره و تبر و نیزه نمییارم خوردلوت و می و مطربم نکو میسازد
بر همه خلق سرافراز بود هر که چو سروپاکدامن بود و راسترو و کوتهدست،
تا بتوانی نگار دلبر میجویمعشوقهٔ چابک و خوش و غر میجوی
عدل کن زآنکه در ولایت دلدر پیغمبری زند عادل
چو تیره شود مرد را روزگارهمه آن کند کش نیاید بکار
بزرگی بایدت دل در سخا بندسر کیسه به برگ گندنا بند
آن سنگ که روغنکش عصاران استگر بر شکمش نهند تیزی ندهد
شکست از بار حلمت کوه را پشتکه بر جا ماند همچون مبتلایی
مرد باید که در کشاکش دهرسنگ زیرین آسیا باشد،
جاهل فرازِ مسند و عالم برون درجوید به حیله راه و به دربان نمیرسد