دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
مشکینه طرّه ای به شب عنبرین لباسآمد به خواب من پی آشفتن حواس
مژده یاران که ازین منزل ویران رفتمرستم از جسم گران، از پی جانان رفتم
آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرمبا درد و غم عشق سرشتند خمیرم
می رسدم از سخن رایت جم داشتنمشرق و مغرب زمین، زیر قلم داشتن
دل فلک معنوی است، عقل رصددان اوداغ محبت بود اختر تابان او
ای نگاهت به صید دل، بازیمژه ها جمله در سنان بازی
زده ام طبل عشق و رسواییشهرهٔ شهرتم به شیدایی
نظر کن در سواد صفحه ام تا گلستان بینیگذر کن دفترم را تا بهار بی خزان بینی
قول و عمل زشت و نکو گرچه قضا کردامّا نتوان گفت چرا گفت و چرا کرد
خوش آنکه دل به یاد تو رشک چمن شودزلفت سمن، بهار خطت یاسمن شود
دل شاد را جمع، ساغر نمایددف عیش را جام، چنبر نماید
تا در چمن این سرو برازنده چمان استچیزی که به دل نگذرد اندوه خزان است
در صبح عارض از خط مشکین نقاب کشاین سرمه را به چشم تر آفتاب کش
تا دیده ز دل، نیم قدم ره به میان استاز پرده برآ، چشم جهانی نگران است
نی خامه دارد سر خوش نواییکهن بلبل آهنگ دستان سرایی
ای به طبع تو افتخار سخنقلمت آفریدگار سخن
به وصفت اگر خامه لب تر نمایدتحکّم به خضر و سکندر نماید
آمدی چون تو من بی سر و سامان رفتمهستیم گرد رهی بود، به جولان رفتم
از یمن سرفرازی مدح خدایگانکلکم گذشته از علم شاه کاویان
ای دل لباس عاریتی از جهان مخواهبر دوش، بار منت هفت آسمان مخواه
ای پرتو جمال تو را مظهر آفتابآیینه دار حسن تو نیک اختر آفتاب
هر چند که دنیاست رَه و ما همه راهیافتاده مرا زورق هستی به تباهی
بنده ام، مسکنت سرای من استخاکم، افتادگی عصای من است
چشمم گشوده است در فیض نوبهاراز داغ، ریخته ست دلم طرح لاله زار