دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
ثناهاست پیر خرابات راکه شست از دلم لوث طامات را
مغنّی نوایی بیا ساز کنجهان را پر از گوهر راز کن
شنیدم ز مخمور میخانه ایکه عالم نیرزد به پیمانه ای
کجا رفت آیین مردان حق؟چه آمدکزین سان سیه شد ورق؟
سراینده ای دوش وقت سحردو بیتک سرایید خوش با
مرا داد روشن روانی سبقکه بادا به روحش تحیّات حق
الا ای جهاندار فرخنده خویدمی گوش بگشا به فرخنده گوی
یکی بار دل در گل افتاده ایسخن راند در خبث آزاده ای
سفر پیشم آمد شبی فصل دیره، از قاقم برف، پوشیده پی
شنیدم که عیسی علیه السلامخری داشتی کاهل و سست گام
شبی سر برآوردم از جیب خویشچو آهی که خیزد ز دلهای ریش
یکی طفل نادان ز خیره سریبه کف داشت جوزی به لُعبت گری
شنیدم که صاحبدلی پاک دلقهدف شد به طعن زبانهای خلق
یکی مرد دانا دل هوشیاردو کودک به هم دید در رهگذار
شنیدم که در عهد بهرام گورنمود از قضا قحط سالی ظهور
رقم کرده با نوک کلک دبیربه نامه، جهاندیده دهقان پیر
به عهدی که طبعم نوا ساز بودسریر نیم نغمه پرداز بود
فتادم شبی در بیابان حینمودم بسی راه، سرگشته طی
شنیدستم از راوی باستانکه سلطان عادل انوشیروان
شنیدم که یحیی بن برمک پگاهبه بغداد می دید عرض سپاه
حزین از سخن سنجی بی حضوردل نکته پرداز من شد نفور