دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
خوش آنکه به ترک حظ فانی بکنیتدبیر بقای جاودانی بکنی
صفحه دهر بود دفتر عمر همه خلقاینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت
عقل زن ناقص است و دینش نیزهرگزش کامل اعتقاد مکن
چو گردد شاه عالم عدل پیشهشود آسایش گه گه همیشه
خامش نشین که جمع نشستن به خامشیبهتر ز گفتنی که پریشانی آورد
ابلهی کو می کند موی سفید خود سیاهاز پی پیری جوانی را همه دارد امید
پیش کسری ز خردمند حکیمان می رفتسخن از سخت ترین موج درین لجه غم
بخور چندانکه ننهد خانه تنز بیشی و کمی رو در خرابی
خوی خود را ز روزه تیره مکنکز همه حلم و بردباری به
به پنج می رسد اسباب زندگانی خوشبه اتفاق حکیمان شهره در آفاق
به نزد مرد دانا نعمت آنستکزو جانت بود جاوید مسرور
شاه آن باشد که روشن خاطر و بخرد بودنیکوان را حال ازو نیکو، بدان را بد بود
خواهی که شاه عدل کند عدل پیشه باشدر کار خود که معرکه گیر و دار توست
هزار گونه خصومت کنی به خلق جهانز بس که در هوس سیم و آرزوی زری
بایدت منصب بلند بکوشتا به فضل و هنر کنی پیوند
این سه کار است کش نگارد زشتاز سه کس خامه نگارنده
به عدل کوش که چون صبح آن طلوع کندفروغ آن برود تا هزار فرسنگی
به درویش گفت آن توانگر چرابه پیشم پس از دیرها آمدی؟