دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
آن عشق را که منقبت خاص آدم استهرجا که هست عفت و ستر از لوازم است
پرتو شاهد عشق است جمال دل مردکی کند میل جمال آن که به دل نیست جمیل
ای طلعت تو به خوبی از ماه فزونپیش مه طلعت تو خورشید زبون
خرم آن دلداده محروم از دیدار دوستکز پس دیوار حرمان گوش بر گفتار اوست
به لب چو شکر ناب به رخ چو ماه منیرهنوز شکر او را نشسته دایه ز شیر
آمد ز عدو به کشتن من خبریبنشین که ببینمت به حسرت نظری
عشق سریست که گفتن نتوانبه دو صد پرده نهفتن نتوان
آن که ریزد بیگنه خونم به تیغ هجر یاربه که از خون چو من شوریده حالی بگذرد
گل رفت ز باغ، خار و خس را چه کنم؟شه نیست به شهر در، عسس را چه کنم؟
نوبت خوبی امرد چو سرآید آن بهکه پی عشوه بناگوش و ذقن نتراشد
در لغت خوانده ام که ریش پر استپیش دانشور لغت پرداز
درد عشق است مرا بهره ز جانان، نخورمغصه گر زو دگری حسن تجمل بیند
شد رخش قبله خداجویاناز خدا روی خود در او کردند