دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
هیچ شاهد چو سخن موزون نیستسر خوبی ز خطش بیرون نیست
آن عقیقی میی که هر که بدیداز عقیق گداخته نشناخت
یاری گزیدم از همه مردم پری نژادزان شد ز پیش چشم من امروز چون پری
جهان ز برف اگر چندگاه سیمین بودزمرد آمد و بگرفت جای توده سیم
تو آن شاهی که اندر شرق و در غربجهود و گبر و ترسا و مسلمان
تا شاه خورده بین سفر سومنات کردکردار خویش را علم معجزات کرد
همه نعیم سمرقند سر به سر دیدمنظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت
اگر شاه را شاه بودی پدربه سر بر نهادی مرا تاج زر
همه جور من از بلغاریان استکه مادامم همی باید کشیدن
ساقی بیار لعل میی کز خیال آناندیشه لاله زار شود دیده گلستان
تا نگار من ز سنبل بر سمن پرچین نهادداغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد
در دهر نیست از تو دلفروزتر نگاردر شهر نیست از تو جگر سوزتر پسر
این همه بگذار با شعر مجرد آمدمچون سنایی هستم آخر گر نه همچون صابرم
دی مرا عاشقکی گفت: غزل می گوییگفتم: از مدح و هجا دست بیفشاندم هم
تو وزیری و مدح گوی تو مندست من بی عطا روا بینی
اگر موری سخن گوید و گر مویی روان داردمن آن مور سخنگویم من آن مویم که جان دارد
تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگبر آبگینه خانه طاعت زَنیم سنگ
شاعر مبدع منم خوان معانی مراستریزه خور خوان من عنصری و رودکی
خوش است این نکته از گیتی شناسانکه باشد جنگ بر نظاره آسان
ای ورد ملایکه دعای سر توسر نیست زمانه را به جای سر تو
جو به جو محنت من زان رخ گندمگون استکه همه شب رخ چون کاهم ازان پرخون است
معنی نیک بود شاهد پاکیزه بدنکه به هر چند در او جامه دگرگون پوشند
کشیده بر گل و نسرین ز بینیخطی در عین لطف و نازنینی