دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
قل نزاری قل هو اللهُ احدابتدا کن ذکر اللهُ الصمد
بذله ای خوش یادم آمد حسب حالاز بزرگی در لطافت بی همال
روزگاری خرم و خوش داشتیمگرچه جایی دل مشوش داشتیم
با یکی از جمع اخوان الصفاءرفتم از بازار در دارالشفاء
نو مریدی کردی از پیری سؤالکه ای مقدم در طریقت گوی حال
از پدر دارم حیاتش دیربادنکته ای در باب دل دادن بیاد
گفت اسپهبد به پیشین روزگارداشت با قاضی آنجا چند کار
حالتی افتاد شیخی را مگرتا سه روز از خویشتن شد بیخبر
بود در اطراف آذربایجانساده مردی از برای حفظ جان
بود رندی سخت مخمر هولناکدر کفش یکسان نمودی زر و خاک
عورتی در گوکچه دیدم سوگواراشک ریزان بر سر ره زار زار
داشتم یاری به صدق آراستههمنشینی دل چو من برخاسته
بی نیازا بر نیاز ما ببخشگر چه غفلت کرده ایم اما ببخش