دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
ای ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاککوتاه ز دامان تو دست ادراک
ای از تو بهر چمن بهر گل بوئیهر چیزی را بیاد تو یاهوئی
برداشتهام دو دست از بهر دعاای شاه دو عالم بنگر سوی گدا
دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوستناید بنظر مرا بجز جلوهٔ دوست
ای حاجب ابروی تو هرابروئیاز روی تو آب روی هر دلجوئی
مائیم ز قید هر دو عالم رستهجز عشق تو بر جمله در دل بسته
مائیم که آئینهٔ روی شاهیموز سر دل خود بخدا آگاهیم
با غیر علی کیم سرو برگ بودجز نور علی نیست اگر درک بود
عالم صفت حسن سراپای من استافلاک وعناصر همه اعضای من است
لیکن نه سری که غیر پا پنداریتا آنک آری بدین سخن انکاری
از فرقت آن سیمتن ماه جبینشد همچو قلم جسم من ز ارحزین
ای صبح ازل طلعت روح افزایتای شعلهٔ جواله قد و بالایت
شهروزه شدی و شاه دوران بودیبهروزه شدی لعل بدخشان بودی
یا من هو نورا عین ایقاظیا من هو روح انفس حفاظ
ز عشقش سوز در هر سینه بینمغمش را گنج هر گنجینه بینم