دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
آفتابی که بنده سرگرداننام او را چو ذرّه در طلب است
ای جوادی که به یک بخشش دست زادۀ تستحاصل بحر و دفین خانه کان در گرو است
بر معشوقم آمد رکن فصّادز ساق نازک دلخواه رگ زد
خداوند! تویی ک اوراد مدحتبر افلاک و عناصر فرض باشد
آن کس که به ظلمت دو گیسوخورشید منوّر از ره افکند
مولَنا مادر فرزندانتپسران ناکس و دون میزاید
در میان آر می که نام بتیستعقلِ هر کس ز کُنهِ آن قاصر
از مرد بخیل نیست طرفهکاو سر بنهد برابر مال
تشنه گشتم به راه کعبه شبیقحط بود آب و من بترسیدم
ای وزیر جهان به فرزندانالتفاتی نمی کنی چندان
مدح تو گفتم و چو بود دروغمن پشیمان شدم از آن گفتن
پیشوای زمانه زین الدّینسرور اهل روزگاری تو
داری اشرف زنی که چون می بستبر کمان دو ابروی او زه
چارچیز است که در سنگ اگر جمع شودلعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی
گر تو میگویی نبودَستَم تو راپیش ازین مفعول، الحق بودهای
هرچه پیش آید از زمانه تو رااز نکوحالی و ز بدحالی