دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او رایادش آن گُل که نه از کف ببَرَد باد او را
روزگار آسوده دارد، مردم آزاده رازحمتِ سِندان نمیآید درِ بگشاده را
خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر استهر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است
خواهم که دهم جان به تو، میلِ دلم اینستترسم که پسندت نشود، مشکلم اینست
طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذردآبِ حیوان بکُشَد نیز، چو از سر گذرد
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمدکه «خیز و جان و دل آماده کن، امیر آمد»
شکر خدا را که بخت هادیم آمدنامهای از حاج شیخ هادیم آمد
چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدیدراست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید
یاد کردند مرا باز به گلدانِ دگرگلبنانِ دگر از طرفِ گلستانِ دگر
به دست جام شراب و به گوش نغمۀ سازشبی خوشست، خدایا دراز باد دراز!
تا بر سر است سایهٔ شهزاده ایرجمگویی مگر به تاج فریدون مُتَوَّجَم
پیرم و آرزویِ وصلِ جوانان دارمخانه ویران بوَد و حسرتِ مهمان دارم
ز یاران آن قَدر بد دیدهام کز یار میترسمبه بیکاری چنان خو کردهام کز کار میترسم
ما خریدیم به جان عشق تو نی با زر و سیمبه زر و سیم خَرَد عشقِ بتان مردِ لئیم
آزردهام از آن بُتِ بسیار ناز کُنپا از گلیمِ خویش فزونتر دراز کُن
باز روز آمد به پایان، شامِ دلگیر است و منتا سحر سودایِ آن زلفِ چو زنجیر است و من