رباعی شمارهٔ ۵۳۱
سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمده ای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن
بسیاری از رباعیات و اشعار منتسب به ابوسعید در واقع از آن شاعران دیگر است. فرزندان ابوسعید در کتابهای «حالات و سخنان ابوسعید» و «اسرار التوحید» گفتهاند که جدشان جز سه بیت، شعری نگفته و آنچه در مجالس میخوانده، گفتار پیرانش بوده است.
۷۲۴ شعر از ابوسعید ابوالخیر
سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمده ای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن
دنیا نسزد ازو مشوش بودن از سوز غمش دمی در آتش بودن ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن
در راه خدا حجاب شد یک سوزن رو جمله کار خویش را یک سو زن در مانده نفس خویش گشتی و ترا یک سو غم مال و دختر و یک سو زن
یا رب تو زخواب ناز بیدارش کن وز مستی حسن خویش هشیارش کن یا بی خبرش کن که نداند خود را یا آنکه زحال خود خبردارش کن