شمارهٔ ۳۳۱
چون خیال وصل جانان هست سودای محال جان شیدایم ز وصلش گشت قانع با خیال تا ز هستی هست باقی یکسر مو وصل نیست نیست از هستی خودشو گر همی خواهی وصال در میان جان و جانان پرده جز پندار نیست...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
چون خیال وصل جانان هست سودای محال جان شیدایم ز وصلش گشت قانع با خیال تا ز هستی هست باقی یکسر مو وصل نیست نیست از هستی خودشو گر همی خواهی وصال در میان جان و جانان پرده جز پندار نیست...
بیا که بی تو ز عمر خودم گرفت ملال مگر ز روی تو گردیم شادمان ز وصال از آن به کنه جمالت کسی نشد واقف که داشت شاهد حسنت هزار غنج و دلال دلی که جلوه رویت ندید از همه رو نبرد بو به حقیق...
من که مست جام عشقم از ازل کی بهشیاری کنم مستی بدل عشق و مستی شیوه رندی بود رند را زین چاره نبود لااقل سوی مسجد آمدن انصاف نیست مست اگر در میکده یابد محل هرکه زان می از ازل مست آمدس...
واین الاثافی و این الطلال واین الخیام واین الظلال واین الاثاث واین الرثاث واین النساء واین الرجال وفی کل حی و فی کل شیی للیلی ظهور فجاسوا خلال فوالله لم یبق فی دارنا سوی واحد احد ل...
همه صورت همه معنی همه حسنی و جمال همه حشمت همه رفعت همگی جاه و جلال همه لطفی و ملاحت همه احسان و کرم همه اخلاق جمیل و همه اطوار کمال همه قربت همه وحدت همگی کشف و شهود همه دانش همه ...
ای کنایت ز سر کوی تو جنات نعیم شد اشارت بفراق رخ تو نار جحیم رشک فردوس برین است و نعیم ابدی دوزخ ما که در آنجاست بما یار ندیم هست از مهر رخت در دل هر ذره نشان یافت جان همه از نکهت ...
ما سال ها به کوی ملامت دویده ایم راه سلامت همچو ملامت ندیده ایم حرص و امل چو رهزن راه طریقتند ما رخت دل به ملک قناعت کشیده ایم مفتی اگر ز راه خرد می رسد به جان ما از طریق عشق به جا...
ما عاشق و رند و جان فشانیم بی نام و نشان ز هر نشانیم در کوی قلندری و رندی در دردکشی چه داستانیم ما دیر و مساجد و خرابات منزلگه شاه عشق دانیم ما آیت حسن جانفزایش از مصحف کاینات خوان...
هنگام آن آمد که من این پرده ها را بردرم شهباز و سیمرغی شوم از چرخ گردون بگذرم ویران کنم این آشیان سازم مکان در لامکان گردد همه کون و مکان چون بیضه زیر شهپرم بگذارم این نام و نشان ا...
عاشقیم و مست صهبای لقا از خودی بیگانه با حق آشنا در شعاع آفتاب روی او نیست گشته هست گشته بارها نوش کرده باده جام فنا یافته از هستی باقی بقا نیست گشته از من و مایی تمام دیده خود را ...
ای حسن تو از روی بتان کرده ظهور روی تو بپرده جهان شد مستور زهاد ز درد هجر تو رنجورند عشاق ز باده وصالت مخمور
مخمور شراب جام وحدت ماییم دردی کش میخانه کثرت ماییم آزاده ز طعن دشمن و جور رقیب با دوست حریف بزم قربت ماییم
من بحسنت ز ازل واله و شیدا بودم عاشق بی دل و دیوانه و رسوا بودم قطره بودم چو شدم غرقه دریای قدم قطرگی رفت و دگر من همه دریا بودم مست و قلاش ببوی تو بمیخانه مقیم تا که بودم بهوای تو...
ما در دو جهان غیر تو مطلوب ندیدیم از روی بتان غیر تو محجوب ندیدیم بودیم بسی ناظر رخساره خوبان جز حسن تو هرگز ز رخ خوب ندیدیم منظور زلیخا بجز از حسن تو کی بود بی حسن تو مایوسف یعقوب...
ما آینه کون و مکان روی تو دیدیم جان دو جهان بسته بیکموی تو دیدیم شد نرگس مخمور تو سرفتنه دوران آشوب جهان غمزه جادوی تو دیدیم ما قبله جانها بیقین روی تو گفتیم محراب جهان را خم ابروی...
مشرق انوار روحانی منم مغرب اسرار ربانی منم چون ظهور جمله اسما بماست مظهر اوصاف رحمانی منم هر دو عالم شد بنور ما عیان اصل هر پیدا و پنهانی منم شد بنقش موج ما دریا عیان آنچه در عالم ...
ای عاشقان ای عاشقان من عاشق شوریده ام سودای عشق آن صنم بر جان و دل بگزیده ام شهباز سلطانم چرا باشد مکانم آشیان چون در هوای لامکان من سال ها پریده ام موقوف فردا کی شوم بهر لقایش چون...
ما ز تاب حسن او شیدا و حیران گشته ایم همچو زلف بیقرار او پریشان گشته ایم زآتش سودای جانان تا دل و جانم بسوخت هم به یمن درد عشقش عین درمان گشته ایم از جمال روی ساقی مست و لایعقل شدی...
در سر همه سودای سر زلف تو دارم دردل بجز از مهر رخت هیچ ندارم از باده لعل لب تو مست مدامم وز نرگس مخمور تو در عین خمارم جانم نفسی از کمرت دست ندارد تا موی میان تو نیارد بکنارم تا دی...
ما ز عشق یار در دل آتشی افروختیم هرچه نقش غیر در وی بود کلی سوختیم گر نباشد عشق ما حسنش کجا پیدا شود شمع رویش را ز نور عشق ما افروختیم زنده می سازد لبش هردم هزاران مرده را ما ز لعل...
شهباز لامکانم من در مکان نگنجم عنقای بی نشانم اندر نشان نگنجم من بحر بیکرانم مقصود کن فکانم من جان جان جانم اندر جهان نگنجم من از خودی فنایم من گوهر بقایم من در بی بهایم در بحر و ک...
ما عاشق مست آن لقاییم معشوقه پرست بی نواییم شیدایی عشق و بیخود از خود مست می لعل جانفزاییم بیگانه ز عقل و صبر و هوشیم با عشق و جنون آشناییم وقت است به در شویم از خود در کوی قلندری ...
جمال یار می بینم ز روی صورت و معنی که پیش چشم مجنونست عالم سربسر لیلی چو شد مشهور در عالم جمال یار و عشق ما چرا افسانه میگوید کسی از وامق و عذرا بعالم کی بدی نام و نشان عالم و آدم ...
ای دل بغم فراق می باش صبور کاندر عقب فراق وصل است و سرور باآن قدو روی چون گل و سروسهی داریم فراغتی ز طوبی و ز حور