غزل شمارهٔ ۱۵۸
چون بلا نیست بی مشیت او دل نهادیم بر بلیت او جلوه حسن یار بین و مبین حال کیفیت و کمیت او مفلسانیم و با هزار امید دست در دامن عطیت او غیر با دوست در نمی گنجد بر حذر زآتش حمیت او صوف...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
چون بلا نیست بی مشیت او دل نهادیم بر بلیت او جلوه حسن یار بین و مبین حال کیفیت و کمیت او مفلسانیم و با هزار امید دست در دامن عطیت او غیر با دوست در نمی گنجد بر حذر زآتش حمیت او صوف...
نگار من که میان بسته ام به خدمت او هزار شکر که مستظهرم به همت او اگرچه در قدمش همچو سایه بی قدرم ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او لبش به دور ازل جرعه ای به ما بخشد نمی رود ز مذاقم هنوز...
ای جمال تو مرا شمع شب افروز امشب شمع گو مشعله داری ز تو آموز امشب شمع را تاب تو چون نیست از آن می سوزد گو چو پروانه درین سوز همی سوز امشب امشب از شمع رخت مجلس ما روشن شد شمع گو چهر...
بلبل از شاخ گل زند هوهو نغمه کبک و بانگ تیهو هو بگذر وقت گل به باغ بهار بشنو از مرغزار آهو هو در رخ و زلف آن نگار نگر تا بگویند ترک و هندو هو می نماید بعینه گویی زان میان دو چشم جا...
ای به جبین و هر دو رخ زهره یکی و ماه دو بر دلم از قد و خدت خانه یکی و ماه دو ریخت دو چشمت از دلم خون عذار عذر خواست ای همه عذر تو نکو عذر یکی گناه دو جان ز لبت دو بوسه خواست گفت بس...
مپیچ در سر زلف و بنفشه تاب مده حجاب ظلمت شب را به آفتاب مده دل خراب به چشم تو حال خود می گفت به غمزه گفت که افسانه را به خواب مده به روز گریه دلم را شکیب می فرمود به هایهای بگفتم س...
شب است و خال تو اندر خیال چشم سیاه کمند زلف تو دامست و بخت من گمراه میان این همه ظلمت خیال سودایی چگونه راه برد لا اله الا الله دلم به زلف تو بسته است امید لیک چه سود که آن امید در...
نظری سوی به ما کن صنما گاه به گاه کان دو رخساره ببینیم مگر ماه به ماه تا مگر ناله ام از رهگذری گوش کنی می روم ناله کنان بر گذرت راه به راه تا به آیینه رخسار تو زنگی نرسد می نشیند ش...
دلم به چشم تو آمد به دودمان سیاه حذر نکرد همانا ز خان و مان سیاه ز قید زلف تو پرهیز می کند دل من چنانکه مار گزیده ز ریسمان سیاه زبان برید قلم راز من هویدا کرد سرش بریده که در من کش...
کالبدر محیاک من الحسن تلآلآ الله معک زادک حسنا و جمالا هرکس به جهان در پی حالی و خیالی ست ماییم و خیال رخ زیبای تو حالا مشتاق تو را حال چو زلف تو پریشان عشاق تو را کار چو بالای تو ...
شبی به پیش تو خواهم نشست روی به روی تطاول سر زلفت بگفت موی به موی به بوی زلف تو آشفته حال می گردم به سان باد صبا در ره تو کوی به کوی به سوی صومعه گاهی گهی به سوی کنشت همی روم به طل...
بت گلعذار اگر از ره کرمی به ما گذری کنی چه شود به جانب ما اگر به کرشمه ای نظری کنی نه نسیم زلف عبیرسا دل خسته را مددی دهی به وصال صبح رخ چو روز شب هجر ما سحری کنی چو به نزد جوهری ه...
تو را که درد نباشد به درد من نرسی به اشک سرخ و به رخسار زرد من نرسی تو گرم و سرد جهان چون ندیده ای چه عجب اگر به سوز دل و آه سرد من نرسی ز گرد چهره ی من آستین دریغ مدار کز آستانه چ...
چو فیض ابر به نم لاله را کلاه بشست بنفشه تازه شد و طره دوتاه بشست کف سحاب چو سقا گلاب زن برداشت ز خاک غالیه گون چهره گیاه بشست بیا بیا که گر از عشق توبه می کردم به بوی زلف تو دل دس...
مباد دیده روشن چو در نظر تو نباشی بصر مباد کسی را که در بصر تو نباشی مباد پسته و شکر چو از دهان و لب خویش درون مجلس دل پسته و شکر تو نباشی مرا به مجلس مستان شراب ناب نباید اگر ز چش...
خوشا آن دل که جانانش تو باشی خنک باغی که ریحانش تو باشی به رشک آید قد طوبی در آن باغ که سرو ناز پستانش تو باشی علاج درد بی درمان نجوید دوا جویی که درمانش تو باشی خبر ها می دهد هدهد...
چون ذره به خورشید تو داریم هوایی در فهم نیازیم به جز روی تو رایی از باغچه وصل تو بی برگ و نواییم باشد که ز گلرنگ تو یابیم نوایی آن غمزه که دی وعده وفا کرد به امروز آه ار نکند عمر م...
شب وداع و غم هجر و درد تنهایی دل شکسته و محزون کجا شکیبایی سواد دیده ی من روشنی ز روی تو یافت مرو مرو که ز چشمم برفت بینایی چنان که عمر گرامی به کس نمی ماند تو نیز عمر عزیزی از آن ...
بر گرد مه ز غالیه پرگار می کشی بر طرف روز نقش شب تار می کشی آن روز شد که راز نهان داشتم که باز رازم چو روز بر سر بازار می کشی زنار زلف آتش عشقت بلا شدند زین باز می کشی و به زنار می...
از نرگس خوش خواب تو در عین سیاهی ماه رخ تو آینه صنع الهی سودا زده چشم تو صد جادوی بابل در چاه زنخدان تو صد یوسف چاهی در وصف تو هر کس به تصور سخنی گفت اوصاف کمال تو نگفتند که ماهی ب...
آن زلف مشوش وش اندر خم و تاب اولی وآن نرگس خوش منظر مخمور و خراب اولی چون مشک و گل و نسرین خوش منظر و خوش بویند بر عارض گلگونت بر مشک و نقاب اولی در دیده من چهرت در سینه من مهرت هم...
ای روی تو آیینه انوار تجلی بنمای که یابد دل عشاق تسلی در هر سری از عشق و تمنا و هواییست ماییم و هوای تو ز اسباب تمنی از صورت خوب تو چه معنی بنماید آن قوم که صورت نشناسد ز معنی تا ج...
کدام زهد و چه تقوی که خالی از خللی نکرده ام من مسکین به عمر خود عملی عجب مدار ز لخشیدنم به حشر که من نرفته ام قدمی بر بساط بی زللی نشسته ام به همه عمر بر خلاف هوی سواد خال خجالت ز ...
خوشتر ز آستان تو ما را مقام نیست کوی تو کم ز روضه دارالسلام نیست گفتم که خاک راه توام ملتفت نشد بیچاره من که اینقدرم احترام نیست گفتم بیا که از غم لعل تو سوختم گفت این طمع به غیر ت...