غزل شمارهٔ ۱۹
حقا که به حسن تو ملک نیست گفتم به یقین و هیچ شک نیست شوری ز لب تو در جهان است کامروز لبی بدان نمک نیست در خون و رگ من است مهرت بی مهر تو هیچ خون و رگ نیست چشمان تو قلب دل شکستند رو...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
حقا که به حسن تو ملک نیست گفتم به یقین و هیچ شک نیست شوری ز لب تو در جهان است کامروز لبی بدان نمک نیست در خون و رگ من است مهرت بی مهر تو هیچ خون و رگ نیست چشمان تو قلب دل شکستند رو...
ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما سایه سرو قدت دور مباد از سر ما هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما روی تو اختر سعد است و مرا از طالع روی آن نیست که تابنده شو...
حسنت که آفتاب تجلی از او گرفت یک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسید از زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیر مرغ حریم کعبه...
هر جفایی که ممکن است ازوست من تحمل کنم ولی نه نکوست گر دلم میل جانب او کرد میل دل ها همه به جانب اوست بوی زلف تو همدم بادست که نسیم بهار غالیه بوست روی کردی به سوی گل زان روی گل ز ...
سنبل تر دمیده بر گل دوست بوی گل می دمد ز سنبل دوست باد عنبر شمیم می گذرد یافت بویی مگر ز کاکل دوست هر تجمل که هست در خورشید ذره ای نیست با تجمل دوست به جفا از درش نخواهد رفت دوستان...
دلم فریفته آن شمایل عربی ست که شکل و شیوه او را هزار بوالعجبی ست خیال لعل لبش در درون سینه من چو باده در دل پر خون شیشه حلبی ست بکشت فتنه چشمش مرا و می بینم که همچنان نظرش سوی من ب...
مرا درد تو دایم هم نشین است غمت پیوسته با جانم قرین است هوس دارم که در پای تو میرم تمنای من از دولت همین است نظر بر پسته تنگ تو دارم که چشم من به غایت خرده بین است عذار از دود آه م...
ای خوش آن بلبل که گلزاریش هست خرما آن دل که دلداریش هست خرقه ناموس صوفی برکشید زان که بر هر موی زناریش هست یوسف حسن تو را در مصر دل بر سر هر کو خریداریش هست من نه تنها بسته زلف توا...
دلبری دارم که دل در بند زلف و خال اوست عاشقانش را شراب از جام مالامال اوست فتنه ی آن چشم فتانم که از هر گوشه ای فتنه ای پرشیوه از دنباله ی دنبال اوست حال وصف حسن او بالاتر است از م...
بیا که بوی ریاحین دمید و گل بشکفت صبا به زلف معنبر بساط سبزه برفت به باغ نرگس مخمور جام جم برداشت به بزمگاه چمن لاله پر پیاله گرفت صبا به دست سحرگه به نوک نیزه ی خار حریر گل بدرید ...
صبا حکایت زلف مرا پریشان گفت سیاهکاری شوریده باز نتوان گفت خط غبار که تعلیق ثلث عارض توست محققش بتوان نسخ خط ریحان گفت نسیم طره ی سنبل به هم برآمده یافت مگر حکایت آن زلف عنبرافشان ...
ای خوشا آن دم که بنشینیم رویاروی دوست شکوه دل باز رانم یک به یک با موی دوست چون بنفشه بر سر زانوی خدمت سالها بوده ام باشد که یارم بود هم زانوی دوست بر سر آنم که تا سر دارم از دستم ...
نقاب سنبل تر برشکن تجلی را بسوز زآتش عارض حجاب تقوی را به باد رایحه زلف عنبرین برده هزار دفتر تعلیم و درس و فتوی را تسلی دل عاشق به جز جمال تو نیست جمال خویش برو جلوه ده تسلی را لب...
شرر آتش هجران تو در سینه ی ماست پرتو عکس خیال تو در آیینه ی ماست هم دمی نیست که با او نفسی بنشینیم جز غم عشق تو کان مونس دیرینه ی ماست داد خود عاقبت کار ز ما بستاند روزگار ستم اندی...
ما را به غیر یاد تو اندر ضمیر نیست دل را دگر ز صحبت جانان گزیر نیست یاران ملامت من عاشق رها کنید کاین مبتلای عشق نصیحت پذیر نیست دل عاشق است و پند نمی گیرد اندر او بر وی مگیر زان ک...
خیال ابرویت ار سجده می کنم پیوست خیال کج نرود طین سر خیال پرست نظر به چشم تو گفتم مگر نظر دارم خیال چشم تو بر گوشه نظر بنشست سواد خامه پرگار گردش قمری چو خورده دهنت نقطه خیال نبست ...
دلا بپرس که آن روشنی دیده کجاست بهارخرم و آن سرو سر کشیده کجاست برو به باغ طراوت ز باغبان و بپرس که از درخت تو ان میوه رسیده کجاست دلم رمیده شد از دست دوستان عزیز خبر دهید مرا کان ...
قد چو سرو تو بر جویبار دیده ماست غبار راه تو بر رهگذار دیده ماست به آرزوی لبت خون گرفت خانه چشم خیال لعل تو گلشن نگار دیده ماست چو نرگسی که دمد بر کنار چشمه آب سواد چشم تو در چشمه ...
مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداست مرو به جانب کویش که در به در غوغاست دلا ز عشوه چشمش به گوشه ای بنشین که چشم فتنه کنش دیده ای که عین بلاست هزار نقش خیال قدت بر آب زدم بدان شمایل ...
مسلمانان دلی دارم جراحت ندانم تا مرا زین دل چه راحت لبم ریش دلم را تازه دارد ز بس کان لب همی ریزد ملاحت بیا کر حسرت لعل تو چشمم میان موج خون دارد سیاحت چو صبحت دوش دیدم بر سر بام ب...
ما را به کوی وحدت تا با تو آشناییست از خاک آستانت در دیده روشناییست هم بی تو مستمندیم هم با تو دردمندیم این عقد مشکل آمد وقت گره گشاییست با محنت فراقت در انتظار وصلیم با دولت وصالت...
ای روشنی دیده دعا می رسانمت صد بندگی به دست صبا می رسانمت احرام کعبه سر کوی تو بسته ام وانگه تحیتی به صفا می رسانمت ای سرو ناز بر چمن باغ دل بمان کز آب دیده نشو و نما می رسانمت از ...
دیدم نبشته از قلم مشکبار دوست خطی سیه چو سنبل تر بر غذار دوست بر صفحه حریر کشیده به مشک ناب حرفی ز نوک خامه عنبر نگار دوست صد جان من فدای تو پیک خجسته پی کآورده ای به من خبری از دی...
مران به عنف خدا را ز آستانه مرا مکش به تیغ جدایی به هر بهانه مرا نخست طایر گلزار قدسیان بودیم محبت تو جدا کرد از آشیانه مرا مقیم صومعه بودم به عالم لاهوت کشید عشق به کوی شرابخانه م...