بخش ۶۹ - به دار کشیدن ابن زیاد بد بنیاد پر فساد مشکور زندانبان را
به دژخیم بد خویش آنگه سرود که این را به دار اندر آویز زود به فرموده دژخیم خوارش کشید نترسید ازحق به دارش کشد زدش تازیانه به بر پنج صد که نفرین رسادش به کردار بد نخستین بدو تازیانه ...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به دژخیم بد خویش آنگه سرود که این را به دار اندر آویز زود به فرموده دژخیم خوارش کشید نترسید ازحق به دارش کشد زدش تازیانه به بر پنج صد که نفرین رسادش به کردار بد نخستین بدو تازیانه ...
درآن دم نگه کرد بانوی دین سوی شاه دین سید الساجدین بدیدش به پشت هیون پای بند همی لرزد اندام او بند بند شدی خیره بر پیکر پاک باب ز بیننده کرده روان رود آب چنان بروی اندوه و غم گشته ...
صبا هدهدم من سلیمان تویی سزد گر پیامم از او بشنوی ازو نامه گیری و بر خوانی اش نهی بر سرو روی و پیشانی اش درآن نامه بنوشته بین که من شدم برخی شاه خونین کفن تن از نیزه و خنجرم چاک شد...
شنیدم ز دانا کز اینسان سرود که بر جان و پیکرش بادا درود که در یثرب آگه چو ام البنین شد ازمرگ آن چار پور گزین همه روزه باحال افسرده گان چمیدی سوی تربت مرده گان برآراستی با سری پر ز ...
بیامد بر پور بیمار خویش ببوسید رویش ز اندازه بیش بگفت ای روان تن پاک من دل آزرده فرزند غمناک من بمان یادگار از نیاکان خویش شهنشاه بر جای پاکان خویش در این دشت نبود تو را سر نوشت شه...
چو یک چند از این ماجرا درگذشت فراز آمد از نو یکی سرگذشت شبی جانفزاتر ز روز بهار به فرخندگی چون شب وصل یار درآن شب من از باده ی شوق مست دلم برده شور محبت زدست بدان دوستکاندر دلم جای...
همان حر که سالاری آزاه بود به یکسوی ازآن لشگر استاده بود چو دید از سپاه گران چیره گی به رزم خداوند خود خیره گی بجنبید مردانه رگ بر تنش پر از چین شد ابروی شیرافکنش چو رخشنده برق و خ...
بزرگان که بودند در آن دیار به دین پیرو شیر پروردگار نهانی پی عهد و پیمان اوی به کاشانه گشتند مهمان اوی همی بود فرزانه در فکر کار که نقش دگر چرخ کرد آشکار فرستاد پیکی زبیری نژاد زبط...
کنون از نی دل برآرم نوا سخن رانم از ساقی نینوا چه ساقی شه تشنه کامان عشق امیر صف نیکنامان عشق سر سرفرازان و آزاده گان به چهر ه مه هاشمی زاده گان همان زور حیدر به بازوی او دو گیتی س...
چو آن زاری از آل احمد ص بدید ز رخ پرده ی شرم یکسو کشید ز ایمان خود شست یکباره دست همه نام اسلام را کرد پست بفرمود تا پیش چشم زنان برآرند تیغ ستم از میان سر گشتگان را ببرند خوار هم ...
تو کز کشور جسم درنگذری از آن عالم جان کجا پی بری دلا چند مانی درین دامگاه چه خواهی ازین فانی آرامگاه چرا رخت ازین کشور آب و گل نبندی سوی عالم جان و دل به خیره تو را چندباشد شتاب به...
درآن روز تا شام آن هردوتن غنودند درخان آن نیک زن مرآن زن یکی شوی خود کام داشت که اوحارث بدگهر نام داشت زابلیس بد فتنه انگیزتر زفرمانده ی کوفه خونریزتر بدی جوهر شمرومغز یزید که نفری...
گرفتند با آن اسیران سپاه به نزدیکی کوفه آرامگاه سر شاه را خولی نابکار گرفت و سوی کوفه شد رهسپار بدش خانه فرسنگی از کوفه دور همی تاخت تا خانه ی خود ستور دو زن داشت آن مرد کافر نژاد ...
به درگاه چارم امام انام فزون داشت جاه و نکو داشت نام چنین گوید آن مرد فرخنده کیش که روزی بدم نزد مولای خویش امام چهارم در آن انجمن زهر در همی راند با من سخن درآندم بیامد یکی خردسال...
وز انسو سه روز و دو شب جسم شاه بد افتاده برخاک آوردگاه دراین کار حق را چنین بود راز که بر جسم شه خوانده آید نماز نخستین خداوند بر وی درود فرستاد و زان پس بیامد فرود همه روح پاکان و...
گرانمایه فرزند حیدر تویی در حاجت خلق یکسر تویی تویی آفتاب سپهر رشاد تو باب الحوایج تو باب المراد سرآمد به من بر کنون هشت ماه که دارم دلی زار و حالی تباه سخت ناتمام و ثنا نیمه کار س...
چو نیمی گذشت از شب دیوسار جهان چون دل اهرمن گشت تار دو شهزاده از خواب برخاستند به آه و فغان مویه آراستند کشیدند از بربط دل خروش بد انسان که رفت ازسر چرخ هوش همی این بدان آن بدین می...
چو رفتند اخوان و یاران شاه به سوی پیمبر ازین دامگاه سپهبد دلش از غم آمد به درد نگه کرد لختی به دشت نبرد زمین را پراز باره و مرد دید هوارا پر از قیرگون گرد دید زهر سو درخشان درفشی ب...
همانا که فرزند آن شهریار که بد سالیان شاه درآن دیار دگر باره آهنگ آنجا کند که بر تختگاه نیا جا کند به همراه وی بانوان حرم که بودند درکوفه بس محترم همه کوفیانش پذیره شوند ابا نای و ...
ستمکار حارث کمندی به دست بهم برد و بازوی طفلان ببست سپس زی فرات آمد او رهسپر ابا کودکان و غلام و پسر شد از کرده ی شوی زن درشگفت خروشان به دنبالشان ره گرفت بدو گفت کز داور آزرم دار ...
پس آنگه برآمد به زین خدنگ – به فرمان روان شد سوی دشت جنگ به دست اندرش آسمانی درفش هواشد زگرد سمندش بنفش کمند ی چو ثعبان و تیغی چو برق سراپا به دریای پولاد غرق به زین تافتی چهره ی آ...
سر از برج محمل چو مهر از سپهر برون کرد و گفتا پر از خشم چهر که هان ای گروه تبه روزگار که پیوسته تان بر کژی رفته کار چه دارید افغان و زاری خموش ببندید دم باز دارید گوش ز فرمان بانو ...
سبک تیغ بگرفت آن بدگمان روان گشت از خشم زی کودکان ازو سخت طفلان هراسان شدند به جان و تن خویش ترسان شدند ز چشم اشک خونین فرو ربختند به دامان حارث درآویختند که ای شیخ مارا به بازار ب...
خدا و نبی را به پاکی سرود یکی خطبه چونان که باید سرود بسی مدح گفت از نیا و پدر سپس گفت ای مردم بد گهر خداوند دانای راز نهان پی آزمون آفرید این جهان شما را به ما آزمایش نمود برست آن...