بخش ۸۲ - بازگشتن امام علیه السلام از بالین نعش ح ابوالفضل
بنالید از آن درد جن و ملک پر از نوحه شد بارگاه فلک بدان شد که آرد به خرگاه شاه تن چاک چاکش ازآن رزمگاه نیارست از آن رو که بد ریز ریز زبس زخم پیکان و شمشیر تیز به ناچار از آن پیکر ن...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بنالید از آن درد جن و ملک پر از نوحه شد بارگاه فلک بدان شد که آرد به خرگاه شاه تن چاک چاکش ازآن رزمگاه نیارست از آن رو که بد ریز ریز زبس زخم پیکان و شمشیر تیز به ناچار از آن پیکر ن...
وزان پس نهاد ابن عباس گام به درگاه فرزند خیر الانام بسی لابه درترک رفتن نمود ولیکن برشه نبخشید سود چو او رفت زی قدوه ی اهل خیر روان گشت عبدالله ابن زبیر به نزدیک آن شه بسی لابه کرد...
سرشاه را گفت آن نابکار نمایند بر نیزه ای استوار برآرند برگرد بازار وکوی که دانند این مردم فتنه جوی کز آل علی ع پاک شد روزگار به پور معاویه شد راست کار چو لختی بدادند درکوفه سیر سر ...
زعبدالله بن سنان این خبر بدین سان نوشتند اهل سیر که او گفت روزی که شاه حجاز سفر رازبطحا زمین کرد ساز شدم تا ببینم جمالش همی همان دستگاه و جلالش همی چو رفتم بدانجا که بودش سرای بدید...
ولیکن گروهی دگر این چنین نوشتند از رزم سالار دین که چون زاده ی شیر پروردگار روان شد پی آب زی رودبار به روداندرون رفت ومشکی پرآب برآورد وشد رهسپر با شتاب بدانسان که گفتیم ازین پیش ت...
چو ابلیس دون جا به منبر نمود خدا و پیمبرش را بر ستود وزان پس بگفتا خدا را سپاس که اسلام را داشت از فتنه پاس یزید آن شهنشاه آیین وکیش بشد کامران بربداندیش خویش چراغ علیع شاه اهل درو...
بیامد یکی کاروان گشن درآن سرزمین از دیار یمن یکی کاروان بود آراسته همه بارشان هدیه و خواسته فرستاده بد هدیه هارا تمام امیر یمن بهر دارای شام یکی آمد و نزد دارای راز همه راز آن کارو...
به دست نوندی فرستاد تیز به یثرب یکی نامه بنوشت نیز به عمرو سعیدش بداد آگهی که شد گیتی از آل حیدر تهی سپس زاده ی سعد را پیش خواند ز نیرنگ باوی چنین راز نماند که منشور ری را بده تا د...
چو شمرش پیاده به هامون بدید بشد شاد و ازدل خروشی کشید برآورد او از گواژه زنان به مارد چنین گفت ای پهلوان چه آمد ترا دار و بردت چشد همان اسب هامون نوردت چه شد تو آنی که گفتی سرصد سپ...
یکی نامه بنوشت بس دلپذیر برشه به مشک و گلاب و عبیر بدان نامه بر لابه بسیارکرد کزین ره که رفتی شها بازگرد دو فرزند بودش چو ماه تمام یکی را محمد یکی عون –نام مرآن نامه را با دو پور ج...
یکی نامه آمد به ابن زیاد ز نزد یزید آن سر هر فساد که سرهای آل علی ع را تمام ابا اهل بیتش سوی شهر شام روان ساز با مردمی هوشمند که در ره نیاید برایشان گزند به امر یزید آن بد اندیش دی...
به میدان درون شه چو او رابدید خروشی به سوی برادر کشید که هان ای برادر بود طاویه بگیرش ازین فرقه ی طاغیه سپهدار دین بر پرستنده ی تاخت به یک نیزه کار سپه را بساخت فرود آمد از اسب خود...
ازو نامه عبدالله نامدار چو بگرفت بر باره گی شد سوار به همراه یحیی بپیمود راه همی تا رسیدند نزدیک شاه چو بردند بر داور دین نماز بدادنش آن نامه ی سر- فراز شهنشه چو آن نامه را باز خوا...
به نزدیک منصور الیاس بر فرستاده ای رفت و دادش خبر که بد آدمی شوم و ناپاکدین امیر از یزید اندر آن سرزمین به فرمان وی مردم آن دیار ببستند آیین به هر رهگذر سپه چون به شهر اندر آمد ز ر...
برآورده برنده تیغ دوسر برآن لشگر گشن شد حمله ور سپه راسراسر زهم بردرید به نزدیک فرخ برادر رسید بدوگفت بنمای ای شهسوار علم در پس و پشت من استوار که تا من سپه رابه تیغ پدر کنم ازتو د...
چو یک لخت شاه و سپهدار راد بکشتند ز آن فرقه ی بد نژاد پراکنده گشتند از پیش راه شهنشه به جا ماند در رزمگاه سپهبد چو بر کودکان بنگریست بدانها چو ابر بهاری گریست فرو ریخت لختی چو ازدی...
ازآن جایگه نیز بسپرد راه به امر جهان آفرین با سپاه چو آن شهریار فراز و نشیب بیامد به نزدیک آب عذیب بفرمود قیلوله درنزد رود چو بیدار شدناله ازدل گشود علی اکبر آن سوگواری چو دید شتاب...
دهی بود آباد در پشت کوه سپردند ره سوی ده آن گروه بدند اهل آن ده یهودی تمام بزرگش غریر بن هارون به نام به نزدیک آن ده سپاه ستم بماندند با آن اسیران غم شبانگه که گردون پرند سیاه بپوش...
شنیدم که در ثلعبیه ز راه تنی دو رسیدند نزدیک شاه یکی نوجوانی چو سرو بلند دگر مادر پیر آن ارجمند بگفتند شاها بسی سال هست که هستیم ماهر دو عیسی پرست چو دیدیم این فر و جاه تو را همان ...
در آن دم یکی گفت با آن سپاه که نصر حرامی یل رزمخواه سپاهی برآراسته بی شمار همه نوجوانان دشمن شکار که گردد شبانگه چوگیتی سیاه شبیخون زند بر شما با سپاه بگیرد اسیران و سرها تمام بخوا...
چو رزم سپهبد به پایان رسید سخن باید از رزم اکبر شنید برا ای دل از سینه وقت غم است به هش باش هنگامه ی ماتم است ولی سخت باید چو خاراستان که تاب آورد اندرین داستان یکی خطبه آغازم ایدو...
هنوزش نرسته بنفشه ز گل به دانش قرین بود با عقل کل به هجده درون سال آن بی همال ولی آدمش –کودکی خردسال چو فرزند استاد جبریل بود دلش آگه از راز تنزیل بود به خلق وبه خلق وبه منطق رسول ...
چو آگاهی آمد به پور زیاد همان بد گهر زاده ی پر فساد که از مرز بطحا سوی کوفه راه سپرده است دارای دین با سپاه به بر خواند آن نابکار شریر همان زشت اختر حصین نمیر بدو گفت رو با سپاهی د...
بدی عسقلان را یکی مرزبان که یعقوب بد نام آن بد گمان مر این بدگهر بود در کربلا به رزم خداوند اهل ولا به مردم چنین گفت آن زشت خوی که آیینه بندند بازار و کوی نوازند رامشگران رود و دف ...