بخش ۲ - در ستایش حضرت خلیفه الله فی الارض امام عصر عجل الله فرجه
بیفزود فر چمن فرودین چنان کز شه راستین فردین چمن شد پراز زرد و سرخ و بنفش سراپرده و سبز پرچم درفش زمین را نکو بینی از کارگاه تو گویی درآن چرخ زد بارگاه زنو گشت پر برگ و برشاخ ها بی...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیفزود فر چمن فرودین چنان کز شه راستین فردین چمن شد پراز زرد و سرخ و بنفش سراپرده و سبز پرچم درفش زمین را نکو بینی از کارگاه تو گویی درآن چرخ زد بارگاه زنو گشت پر برگ و برشاخ ها بی...
محمد شهنشاه پیغمبران به سوی خدا رهبر رهبران رسولی که گیتی خدا پیش بود به تن خلعت کبریاییش بود پس از ایزد او بود و چیزی نبود وزو یافت هستی فراز و فرود جز او مرکز آفرینش مدان چراغ ره...
سپهر آفرینا زمین داورا تویی مهربان بنده گان پرورا تویی آفریننده ی هر چه هست تویی پاک دادار بالا و پست تو یکتا خدایی و غیر از تو نیست یگانه است ذات خدا و دو نیست پرستش تو را زیبد ای...
پسین رهبر از پنج آل عبا شهید ستم شاه گلگون قبا شهی پر جبریل پیراهنش به پاکی پر از روح قدسی تنش هنوزش به قنداقه بد بسته پای که شد مهد او تا به عرش خدای از آتش ببردند سوی فلک که پایش...
عمر چو بدیدش فتاده به خاک ز تیغ وز خنجر تنش چاک چاک بگفتا که از نازنین پیکرش بریدند آن پهلوانی سرش فکندند درلشکر شهریار بر شیرزن مادر داغدار پسر کشته زن چون سر پور دید ز شادی رخانش...
شنیدم چو سبط رسول مجید به ایوان برفت از سرای ولید بدانست کآنقوم شیطان پرست به آسانی از وی ندارند دست به خود گفت آن به کزین سرزمین روم تا بیاسایم از اهل کین به غربت فزون گرچه دشواری...
خروشید برداور راستین برون جست دست خدا زآستین گرفتش گریبان رومی زره به ابروی مردانه بر زد گره ربودش چو یک پر کاه از سمند بینداخت سوی سپهر بلند چو آمد فرود آن خداوند دین گرفت و زدش آ...
بگفتش که ای وز کجا آمدی شتابان بدین سو چرا آمدی بگفتا که از بادیه رهسپار شدم سوی کوفه من ای نامدار که بینم یکی روی آن مردمان که هستند با من ز یک دودمان بدو گفت مختار با من دروغ مگو...
نیامد چو دیگر کسی رزمجوی شهنشه به قلب سپه کرد روی دگر باره شور قیامت بخاست غو الحذر از سپه گشت راست بدیشان زهر جوهر ذوالفقار عیان شد یکی دوزخی شعله بار سر و خود مردان پرخاشجوی به ز...
بدیدش چو نیکو براهیم بود کزو جان شیران پر از بیم بود بدوگفت کای شیر شمشیر بند مبادا ز چشم بدانت گزند چرا گشتی اندر پی من روان زرنج تو شد تیره بر من روان بگفت آمدم بهر آن کار را که ...
شد آن پرده گی چون سوی پرده باز زن آمد ببالین شوهر فراز تن چاک چاکش به بر بر کشید به زاری فغان از جگر برکشید همی خون ز گلگون تنش برگرفت بمالید برموی روی این شگفت همی گفت کای مهربان ...
دگر شب به بدرود خیرالبشر ع به سوی حرم رفت آن تاجور دو تاکرد بالا زبهر نماز همی سود رخ بردر بی نیاز به درگاه یزدان برافراشت دست که ای آفریننده ی هرچه هست قدم جز به حکم تو ننهاده ام ...
که آن بستگان بند بگسیختند چو شب بود بس تیره بگریختند شنیدند افغان او را سپاه سوی خیمه ی او گرفتند راه چو عامر از این کارآگاه شد پر از اخگرش جان گمراه شد بیامد دمان تا بر روزبان بگف...
وهب کشته شد چون به میدان کین ز یاران شاهنشه راستین گه عمر بن خالد آمد فراز که در یاری شه شود رزمساز مرآن پر هنر نامدار سترگ ز صیداویان بود مردی بزرگ سواری تنومند و شمشیر زن قوی پنج...
به ناگه یکی مردتازی نژاد ابر کوهه ی ناقه ای همچو باد ز هامون بیامد به پیش سپاه چنین گفت با لشگر کینه خواه که ای قوم نوباره ی بوتراب کدام است از این لشگر بی حساب یکی گفت از آن لشگرن...
درآن تیره شب سروباغ رسول روان شد به بدرود قبر بتول بدان تربت ازدیده بگشاد –رود به مادر فرستاد لختی درود که ای مام نیک اختر مهربان مرا پرورانده به روز و شبان منم ناز پروده ی نوش تو ...
بسی مویه ها کرد و پوزش نمود چنان چون سزاوار آن شاه بود چو ازکشور شب سوی مرز روز بسیج سفر کرد گیتی فروز به کاخ ولایت امام زمان شد ازقبر فرخ برادر چمان غلامان و یاران خود را سرود که ...
برفته است با مرد جاسوس دوش دژم گشت و از درد بر زد خروش بیفراشت سوی خداوند دست که ای آفریننده ی هر چه هست براهیم را تو مدد کار باش زآسیب دشمن نگهدار باش پس از پوزشش نزد جان آفرین بف...
چو شیر خدا از پی کارزار برآهیخت آن آذر آبدار بزد برصف کین چو باد وزان فرو ریخت سرها چو برگ رزان همی خورد زخم و همی کشت مرد خود وباره گشته نهان زیر گرد زدی هر که را تیغ بران به فرق ...
فراز آمد این گه ز گفتار من که از مسلم ثانی آرم سخن چه مسلم اسد گوهری پاکخوی که بد عو سجه باب آن نامجوی ز شیر خدا مردی اندوخته به دل شمع دانش بیافروخته به رزم عجم با دلیران دین بسی ...
بیامد به نزد شه راستین محمد گزین پور ضر غام دین چو آمد به نزدیک فرخنده شاه توگفتی قرین شد به خورشید ماه دو تا کرد بالا و بوسید خاک کشید از درون ناله ی دردناک که ای چون پدر برتر ازه...
یکی کودک ازمسلم پاکخوی به درگه درون بود خورشید روی ده ودو بد اززندگی سال او بدی چون جوانان پر وبال او به خون پدر تیغ بران گرفت ره جنگ چو شیر غران گرفت چو از دور دارای دینش بدید به ...
بیفکندش آن سر به سم سمند بدو خیره چون گشت آن ارجمند بدیدش همان مرد جاسوس بود که با میر آن نیکویی ها نمود بدوگفت مهتر که نیک آمدی تو را باد بخشایش ایزدی سرکیست کاورده ای ارمغان بگفت...
زدورش چو عمر و بن حجاج دید بدان رودبانان خروشی کشید که اینک چو سیل دمان شهریار به تک رانده آید سوی رودبار شهی بر زده آستین یلی که در قالب اوست قلب علی گر این ژرف دریا در آید به رود...