بخش ۳۰ - آمدن گروه ملایکه به خدمت امام(ع)به یاری آن بزرگوار
چو از شهر یثرب شه تاجدار برون آمد و ناشده رهسپار ز فرخ سروشان چرخ برین گروهی چمیدند سوی زمین به دست ایزدی دشنه ها استوار به پرنده اسبان مینو سوار درفش خدایی برافراشته به فرمان شه د...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو از شهر یثرب شه تاجدار برون آمد و ناشده رهسپار ز فرخ سروشان چرخ برین گروهی چمیدند سوی زمین به دست ایزدی دشنه ها استوار به پرنده اسبان مینو سوار درفش خدایی برافراشته به فرمان شه د...
زخلق جهان رشته بگسیخته به خاک آبروی هوس ریخته رخ از مالک و مال جهان تافته که اندر دلت نور جان تافته تهی جانت از تابش نور نیست سرت هیچگه خالی از شور نیست قناعت متاعی ز دکان توست صبو...
به فرمان شه کرد بعد ازنماز نبرد سپه عمروبن قرطه ساز به دشمن کشی تاخت برناکسان زتیغ آتش افروخت برآن خسان نبردی دلیرانه کرد آن گزین که خواند افرینش سپهر و زمین پس از عاشقانه جهادی بز...
سنان ها همی گشت رخشان چو برق همی خرد بد پرتو افکن به فرق ستوران زغریدن سهمناک دل شیر کردندی از بیم چاک برید اجل تیغ خونخوارشان براهیم مالک سپهدارشان دلیری به رزم آستین بر زده دوصد ...
چو آنان برفتند ازگرد شاه گروهی بیامد زجنی سپاه به دست اندرون جمله راتیغ تیز مراینان چون آنان بگفتند نیز که ما جنیان دوستدار توایم به هر کارخدمتگزار توایم بدین گونه فرمود فرخنده شاه...
یکی پیک پیکان اجل سوی او دوانید کای شه نوانی مجو دل آرام را چشم بر راه توست همه کار وصلش به دلخواه توست بدان تیر از ترکش بوالحنوق که بد رسته تخمش ز آب فسوق بیامد نشست آن سه شاخ اژد...
زهیر از جهان چون بپرداخت جای حبیب گزین گشت رزم آزمای مرآن پیر فرخ که بادش درود زاصحاب پیغمبر پاک بود که در کودکی شاه بطحا دیار بپرورده او را بسی در کنار بسی بوسه داده به چشم و سرش ...
بفرمود تات در برون سرای نمودند رخشان درفشی به پای نوشتند نام خدا و رسول ص بدان رایت و نام شوی بتول ع منادی نداد داد در شهر و کوی که در پای هر رهگذر سو به سوی شود مرد کند آوری پاسبا...
که بربسته بودش به بندی گران که پردخته بودند آهنگران بدش نام عبداله بن اسد که نفرین رسادش به روح و جسد بدو گفت مختار کای بد نژاد که چون تو پلیدی ز مادر نزاد چرا رفته بودی به کرب و ب...
یکی نقطه شد میمنه و میسره ز شمشیر شه گرد آن دایره سواری که آن تیغ بر وی رسید دگر چهره ی زندگانی ندید شد از باد گردان رزم آزمای فراموش پیکار شیر خدای ز شوق شهادت چنان گشته مست که اف...
چو روزی سه ازماه شعبان گذشت زدیدار شه مکه پر نور گشت همه مکیان پیشباز آمدند به سوی خدیو حجاز آمدند در پوزش ولابه کردند باز ببردند بر موکب شه نماز که شاد آمدی ای شه راستین زفر تو خر...
شنیدم یکی پور بودش حبیب که درکودکمی بدسعادت نصیب به بطحا زمین اندرون جای داشت قدم روزی از شهر بیرون گذاشت براو بر به ناگه سواری گذشت که تازان همی آمد از پهندشت سری بربه فتراکش آویخ...
دم واپسین من آمد فراز بیایید و سیرم ببینید باز شنیدند چون بانگ وی بانوان به سویش دویدند زار و توان بدیدند شه را ولیکن چه شاه ز خاک وز خون کرده رخت و کلاه سری کوفته همچو سیراب نار ب...
یکی پیش ایوان کیوان غلام اسیر بیاورد نافع به نام که این بد منش بدنگهبان رود چو درکربلا شه نبرد آزمود نهشت این بد اندیش ناپاکزاد که عباس سالار حیدر نژاد برد آب زی پرده گی های شاه بپ...
کنون بایدم داستان یاد کرد ازآن بنده کش بوذر آزاد کرد درآن روزگاری که خیرالانام سفر کردی از مرز بطحا به شام یکی بنده پاک طینت خرید که چون وی جهان بین گردون ندید بد آن بنده ی رانام ف...
چنین بد گزین همه نامه ها که بودی نبشته ابا خامه ها که شاهنشها دادگر داورا پدر تاجدارا نیا مهترا یزید ستمکار بیدادگر شده تا جور بر به جای پدر دل ما ندارد بدو مهر چند که ناپاک خوی اس...
سریر مهی جای مختار گشت به درگاه بسته صف بارگشت فروزنده ی دین یل خوب کیش بفرمود با نامداران خویش که از کشتن این فرو مایگان که خونشان نیارزد همی رایگان اگر چند شادم دلم شاد نیست روان...
که مسلم بدش نام و بودش پدر عقیل سرافراز فرخ گهر چو آمد فرستاده ی شاه تفت سوی شاه فرخ سپهدار رفت شهنشه زمهرش بر خویش خواند سرو رخ ببوسید و در بر نشاند فراوان مراو را به پاکی ستود پس...
به ناگه خروشی ز خرگاه خاست یک ویله از بانوان گشت راست برادر پسر بود شه را یکی گرانمایه فرخنده فرکودکی بهشت و بهارش دو تن بنده بود مه و آفتابش پرستنده بود درآن دم ز فرخنده عم یاد کر...
سپس مرد جعفی سوید شجاع که اورا پدر بود عمرو مطاع به امر امام زمان رزم جست زمین را به خون دلیران بشست زبسیاری زخم مدهوش شد دمی چند بی تاب وبی توش شد بدانگه که آمد به جاهوش اوی چنین ...
چهارم عبید ابن اسود به نام که بد خوی بود و زنسل حرام هم اینسان به رزم خداوند دین بدند اندر آن پهنه ی سهمگین به دژخیم فرمود فرمانروای کز این ناکسان هم بپرداز جای فرومایه در خورد گفت...
ره پویه بر بارگی بسته شد همه صف به بدخواه بگسسته شد زبیم شرر بار شمشیر شاه بد اندیش از مرگ جستی پناه گریزنده از پیش آن شاه تفت سپه تا به دروازه ی کوفه رفت شنیدم در آن روز بیور هزار...
شدآنگه زبطحا زمین رهسپار سوی تربت شاه یثرب دیار چو روشن جهان بین آن هوشمند بیفتاد بر بارگاه بلند پیاده شد از اسب و خم داد یال به پوزش بدان پیشگاه جلال غریوان درآن تربت تابناک بمویی...
پس از رزم حجاج مسروق راد زعابس سخن کرد بایست یاد چه عابس نبرده سواری سترگ دلیری گرانمایه مردی بزرگ به ناورد سر پنجه شیر داشت چه شیری که دندان زشمشیر داشت بسا نامداران برانداخته زگر...