شمارهٔ ۲۰۲
از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختن وز تو کردن گوی سرشان را و چوگان باختن جان فدای تیغ نازی باد کز روی نیاز می توان صد جانش در راه شهیدان باختن کفر کو تا پیشش اندازم که بی شرمی بود...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختن وز تو کردن گوی سرشان را و چوگان باختن جان فدای تیغ نازی باد کز روی نیاز می توان صد جانش در راه شهیدان باختن کفر کو تا پیشش اندازم که بی شرمی بود...
اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختن هیچ کم نبود ز خون صد مسلمان ریختن جان فدای قاتلی کز حیرت نظاره اش زخم ما را شد فرامش خون به دامان ریختن نیم بسمل می طپم در خاک و خون ز آن رو هست آن...
ساقی به سودا جام رو کن تسخیر ولایت سبو کن بی گل چو حباب خانه ها ساز دیوار و درش ز آبرو کن خمیازه صبح دیرمان شد این چاک به جرعه ای رفو کن ته جرعه بر آفتاب افشان بی بوی گلی ست مشکبو ...
این شهادتگه عشق ست تقاضایی کن تیغ بیکار نشسته ست تمنایی کن چون درین باغ بجز نام تجلی نشکفت پنبه از گوش برون آر و تماشایی کن نام معشوق به یک جمله نگنجد با غیر هر خروش از لبت آواره ص...
چون نعش من برند برون از سرای من محنت برهنه پای دود از قفای من من ذره ای سرشته ز هیچم نه آفتاب تا پوشد این خرابه سیه در عزای من در دوزخ افکنید به حشرم که کرده است با استخوان سوخته ع...
درد ما ننگ مداوا برنتابد بیش ازین ناز اعجاز مسیحا برنتابد بیش ازین یک جهان لذت چکد از هر سر مژگان من چون کنم چشم تماشا برنتابد بیش ازین پای در دامان صحرا پیچ همچون گردباد دامن جان ...
ره گر اینست درین بادیه گمراهی به خنده غفلتم از گریه آگاهی به دامن مرحمت ای اشک ز رویم برچین مکنش سرخ که رنگ چمنم کاهی به چون طپد در هوس دست طلب دامن دوست دست امید مرا حسرت کوتاهی ب...
جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده وین مشت خاک تیره به چشم رقیب ده در استخوان بدزد تب شوق شمع وار و آنگاه نبض خویش به دست طبیب ده بشکن طلسم وسوسه و بر در مراد قفلی زن و کلید به دست ن...
خاکستر این سوخته را باز توان سوخت صد مرتبه زیباتر از آغاز توان سوخت نامرد حریفی ست شکیب ارنه درین بزم از شوق نیازی جگر ناز توان سوخت آنجا که خوشی لب شیون بگشاید صد گوش به یک شعله آ...
ای آنکه غمت پردگی محمل ماست حسن تو چو گل دمیده ز آب و گل ماست تو خواه به گل نشین و خواهی با خار کآنکس که ربوده دل ز ما در بر ماست
گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست کشتی نوح شکستن هنر طوفان است
صبا به کوی دل آشفتگان عشق گذر زمین ببوس اگر آسمان دهد دستور بگو به مردمک دیده هنر شانی که ای ضمیر تو چون چشم عقل چشمه نور تو آن مسیح مقالی که ملک معنی راست بیاض جبهه کلک تو صبحگاه ...
دلم بگرفت ز آیین ریاپوشان پالانی روم از کاروان ناله دزدم دلق عریانی گهی چون باد برخیزم به پابوس تهی گردی گهی چون زلف وا افتم در آغوش پریشانی همه قلبند اما قلب میزانی نه انسانی همه ...
هر خار کان ز گلشن هجران برآمده در پای دل شکسته و از جان برآمده بهر نثار تیغ جفایت مرا چو شمع هر دم سر دگر ز گریبان برآمده از بس به ذوق ناوک جور تو خورده ایم گلبانگ نوش ز پیکان برآم...
خدایا رخصت پرواز ازین دام مجاز ده به هر جا می رود فرمان تو خط جوازم ده ز شاخ و برگ من پر کن گلستان دو عالم را پس آنگه رخصت باد خزان در ترکتازم ده زبانم چیست خونی منجمد ز آسیب دم سر...
بهشت را چه کند با غم آرمیده او ز دوزخ از چه هراسد فراق دیده او من و سجود بت از داورم مترسانید من آفریده عشقم نه آفریده او شهید عشق ترا راه کعبه مقصود کسی نشان ندهد جز سر بریده او ب...
تاراج رنگ و بوی گل مدعا نمای خرمن کن این گیاه و به برق فنا نمای یک کاروان هنوز نرفته ست سوی دوست اینک ره حرم تو به ما نقش پا نمای این مختصر نظاره ما درخور تو نیست ما را تمام دیده ک...
زاغ و بلبل همه دارند کهن زمزمه ای هر کسی زمزمه ای دارد و من زمزمه ای هم نوایی چو درین باغ ندیدم بستم به فسون بر لب مرغان چمن زمزمه ای رخصت ناله ندادند مرا لیک نفس می کند بر لبم از ...
بردی به تازه باز دل ای جان چه داشتی افکندیش در آتش سوزان چه داشتی انداختی به جام امیدم می هوس با این خراب ساغر حرمان چه داشتی مردی به روز وصل فصیحی ز رشک غیر ظالم شکایت از شب هجران...
سر و برگ من محزون نداری غم آشفته حالان چون نداری در آن کاکل که اقلیم جنونست ز عقل آشفته تر مجنون نداری از آن نرگس کش از ناز آفریدند کدامین دیده کش پرخون نداری فصیحی یار بی رحمست ور...
کوش تا سیراب از بحر تماشا نگذری همچو موج هرزه گرد از روی دریا نگذری گر ز گمراهی رهت بر شهر درمان اوفتد تا توانی بر شبستان مسیحا نگذری لخت لختم تشنه دیدار تست ای برق غم چون به کوی م...
چند از بحر طلب موج دویی انگیزی روی گل بینی و در دامن خار آویزی عصمت آنست که با دوست به یک پوست شوی نه که چون باد هوسناک ز گل بگریزی گرچه خاکستری اما چو سمومی بوزد ادب آنست که چون ش...
چندم ای اشک به تاراج محبت خیزی پی خونریزی ارباب ملامت خیزی ای اجل بر سر بالین من آیی ترسم که به امید نشینی و به حسرت خیزی پای دل بوسم و گویم که مبادا در حشر تا که از زخم ملامت به س...
امشب از شعله آهم جگر غم می سوخت بر من و زندگی من دل ماتم می سوخت برق شوقی که ز خاکستر بلبل می جست ذوق آرایش گل در دل شبنم می سوخت مرهم از زخم دل خون جگر سوختگان درد می چید و دل از ...