شمارهٔ ۱۴۲
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی قلم را آن زمان نبود که سر عشق گ
۱۵۱ شعر از فیض کاشانی
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی قلم را آن زمان نبود که سر عشق گ
گر از روش حافظ و قرآن به در آیی هر ره که روی باز پشیمان به در آیی بردار سرودی ز کلامش طرب انگیز شاید دمی از غصه هجران به در آیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خور
نامحرمان بسازید با جاهلی و پستی ای کوته آستینان تا کی دراز دستی با خارجی مگویید حرف خروج قایم بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی قدر امام بشناس ورنه جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از ک
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح نعیم خلد ز وصلت روایتی علم خضر ز بحر علومت نشانه ای آب حیات معرفتت را کنایتی انفاس عیسی از نفست بود شمه ای تعمیر عمر نوح تو را بود آیتی کی عطر سای
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی در آرزوی رویت بنشسته به هر راهی صد زاهد و صد عابد سرگشته سودایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست نخو