غزل شمارهٔ ۱۶۰
در پرده حسن دلربا کیست این رشته بدست شاهدان نیست من بیخبرم زخویش و او مست هشیار میان ما و او کیست معشوق که عشق چیست یا رب این می زکجا و این چه مستی است در چشم خوش بتان چه نشأه است ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
در پرده حسن دلربا کیست این رشته بدست شاهدان نیست من بیخبرم زخویش و او مست هشیار میان ما و او کیست معشوق که عشق چیست یا رب این می زکجا و این چه مستی است در چشم خوش بتان چه نشأه است ...
از دل مقصود عشق بازیست تا ظن نبری که عشق بازیست گر غرقه بخون دیده باشد پیراهن عاشقان نمازیست یک مصلحت از جفای خوبان رفتن بحقیقی از مجازیست بر وجه مجاز جلوه حسن تعلیم طریق عشق بازیس...
بخیالت نمی توانم زیست بی جمالت نمی توانم زیست تشنه باده وصال توام بی وصالت نمی توانم زیست بی جمال تو نیست ار امم با جمالت نمی توانم زیست هر چه با بنده میکنی نیکوست بی فعالت نمی توا...
آنکه پنهانست از چشم کسان پیداست کیست در دل هر ذره خورشید نهان پیداست کیست آنکه دارد آسمانرا تا نیفتد بر زمین هم زمین را تا بجنبد هر زمان پیداست کیست سر نه پیچد هیچیک از حلقة فرمان ...
در پرده عاشقی نهان کیست در جلوه دلبری عیان کیست حسن و احسان چو جمله از تست محبوب به جز تو در جهان کیست نگذاشت چو غیرت تو غیری ما و من و او و این و آن کیست عاشق چو تویی عشق و معشوق ...
آمرزش من از تو خدایا غریب نیست از بنده جرم و عفو زمولا غریب نیست وهابی و جوادی معطی ذوالمنن بنوازی ار بلطف گدا را غریب نیست افتاده ام بخاک درت از ره نیاز راهم دهی بعالم بالا غریب ن...
اینجهانرا غیر حق پروردگاری هست نیست هیچ دیاری به جز حق در دیاری هست نیست عارفان را جز خدا با کس نباشد الفتی عاشقانرا غیر ذکر دوست کاری هست نیست حق شناسانرا که بر باطل فشاندند آستین...
جان بجانان عرض کردن عاشقانرا عار نیست مفلسانرا با کریمان کارها دشوار نیست هر کسی را سوی حق از مسلکی ره میدهند راه حق منصور را جز نردبان دار نیست مستی جام هوا بنگر که غیر از جام دوس...
غیردلدار وفا دار کسی دیگر نیست نیست اغیار به جز یار کسی دیگر نیست نیست در راسته بازار جهان غیریکی خویشرا اوست خریدار کسی دیگر نیست دیده دل بگشا تا که به بینی بعیان که به جز واحد قه...
چون توان بود در آنجای که آسایش نیست یا بگنجید بسوفار که گنجایش نیست چه دهی دل بسرایی که دل از وی بکند یا نهی رخت بدان خانه که آسایش نیست هر که او عاقبت اندیش بود دل ننهد در مقامی ک...
بهل ذکر چشمان خونریز را بمان فکر زلف دل آویزرا دل و جان بیاد خدا زنده دار بحق چیز کن این دو ناچیز را اگر مستی آرزو با شدت بکش ساغر عشق لبریز را زحق عشق حق روز و شب میطلب بزن بر دل ...
تا نگذرد زنام سزاوار نام نیست تا معترف به نقص نباشد تمام نیست ای نامور ز پیش و پس خویش کند حذر جایی مدان که بهر شکار تو دام نیست عرفان طلب نخست و پس آنگاه بندگی بی معرفت عبادت عابد...
عاشقانرا در بهشت آرام نیست عشقبازی کار هر خود کام نیست پخته باید بلای عشق را کار این سودا پزان خام نیست چاره عاشق همین بیچارگیست همدمش جز بخت نافرجام نیست کام نتوان یافتن در راه عش...
یک محرم راز در جهان نیست یک دوست بزیر آسمان نیست غیر از غم عشق همدمی کو کز صحبت آن دلم گران نیست فریاد زدست این کرانان جانرا از عذابشان امان نیست من طاقت احمقان ندارم جز مرک سزای ا...
کس نیست کز غم تو دلش پاره پاره نیست لیکن چه چاره کز غم عشق تو چاره نیست تا کی جفا کنی صنما از خدا بترس آخر دلست جای غمت سنگ خاره نیست هر دم هزار چاره کنی در جفای ما ما را ولی ز دست...
ما را که نوای بی نواییست مستی ز شراب کبریاییست تا حشر بخویشتن نیاییم هشیار و یا زحق جداییست ساقی قدحی بده که مستی بهتر زعبادت ریاییست ما معتکفیم در خرابات ما را چه مجال پارساییست ا...
دل گرفتار ماه سیما ییست جان هوادار سرو بالاییست گه جنون گاه عقل و گه مستی در دل تنگ ما تماشاییست در غم عشق هر پری رویی سرشوریده سر بصحرا ییست بر سرراه هر هلال ابروی از هجوم نظاره غ...
گذشت آن گل و حسرت بیادگار گذاشت برفت از نظر عندلیب و خار گذاشت چو آسمان بسرم سایه فکند از لطف بعزتم ززمین بر گرفت و خوار گذاشت چشید ذوق وصالش چو دل نهان گردید ببرد لذت مستی ز سرخما...
بمرد رستم زال و زتن غبار گذاشت ببرد حسرت و عبرت بیادگار گذاشت خوشا کسی که چو رو کرد سوی او دنیا باختیار گذشت و باختیار گذاشت بدا کسی که طلب کرد و دل بدنیا بست باختیار گرفت و باضطرا...
عشق آمد و اختیار نگذاشت در کشور دل قرار نگذاشت از جان اثری نماند در تن وزخاک تنم غبار نگذاشت کیفیت چشم پرخمارت در هیچ سری خمار نگذاشت پنهان میخواست دل غمت را این دیده اشگبار نگذاشت...
غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت فتاد در سر این غم که روزگار گذشت نداشت درد ولی درد کرد بیدردی نکرد کار ولیکن بدرد کار گذشت بکار دوست نپرداخت لیک شد غمناک که روزگار چرا بی حضور یار...
بده ساقی آن جام لبریز را بده باده عشرت انگیز را میی ده که جان را برد تا فلک درد کهنه غربال غم بیز را چه پرسی زمینا و ساغر کدام بیک دفعه ده آن دو لبریز را گلویم فراخست ساقی بده کشم ...
به زهر آلوده مژگان خواهدم کشت طبیب من به درمان خواهدم کشت ندارد هیچ پروایی دل من تغافل های جانان خواهدم کشت به نازی یا نگاهی سازدم کار به لطفی یا به احسان خواهدم کشت به خوابم دوش ح...
کار جان را تن ندادم روزگار از دست رفت دست در کاری نزد دل تا که کار از دست رفت جان نشد در کار جانان بار تن جان برنداشت دل پی هر آرزو شد کار و بار از دست رفت عمر در بیهوده شد صرف و ن...