غزل شمارهٔ ۲۶۹
ای مسلمانان مرا عشق جوانی پیر کرد پای دل را کافری در زلف خود زنجیر کرد نی غلط گردد جوان از عشق بازی اهل دل غم که باشد تا تواند عاشقانرا پیر کرد نی غلط هم نیست سوزد مغز را در استخوا...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای مسلمانان مرا عشق جوانی پیر کرد پای دل را کافری در زلف خود زنجیر کرد نی غلط گردد جوان از عشق بازی اهل دل غم که باشد تا تواند عاشقانرا پیر کرد نی غلط هم نیست سوزد مغز را در استخوا...
اگر خرند زعشاق جان سوخته را روان بدوست برم این روان سوخته را کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفس کشم بکام خموشی زبان سوخته را زآتش دل من حرف در دهن سوزد کسی چگونه بفهمد بیان سوخته را خب...
واعظ به منبر آمد و بیهوده ساز کرد در حق هر گروه سر حرف باز کرد ملا به مدرس آمد و درس دقیق گفت حق را ز غیر حق به گمان امتیاز کرد خالی ز معرفت چو ریاست پناه شد انکار بر معارف ارباب ر...
یار آمد از درم سحری در فراز کرد برقع گشود و روی چو خورشید باز کرد هم بر دل شکسته در خرمی گشاد هم بر روان خسته در عیش باز کرد اول ز راه لطف در آمد به دلبری آخر ربود چون دلم آهنگ ناز...
دم بدم از تو یاد خواهم کرد هوش جانرا زیاد خواهم کرد دستم از وصل چون شود کوتاه دل بیاد تو شاد خواهم کرد تا که از خود شود فراموشم لطف و قهر تو یاد خواهم کرد هم ز دام فراق خواهم جست ه...
دل ز اغیار پاک خواهم کرد لشگر غم هلاک خواهم کرد خون دل را ز دیده خواهم ریخت سینه بهر تو پاک خواهم کرد از طرب باز قصه خواهم گفت غصه را غصه ناک خواهم کرد چیک چیک کباب دل تا کی سینه ر...
چو نقاش ازل طرح جهان کرد محبت را چو جان دوری نهان کرد شراب عشق بر آفاق پیمود جهانرا سربسر لبریز جان کرد جهان چون مست شد از باده عشق گلی را دل ز دلها جان روان کرد برون آورد دست لطف ...
توانی گر درین ره ترک جان کرد توانی عیش با جان جهان کرد اگر جان رفت جانان هست بر جای بجانان زندگی خوشتر توان کرد چه باشد جان و صد جان در ره دوست جهانی جان بقربان میتوان کرد اگر دل ا...
گر یار بما رخ ننماید چه توان کرد ز آنروی نقاب ار نگشاید چه توان کرد پنهان ز نظرها اگر آید بتماشا در دیده دل از ما بزداید چه توان کرد آن حسن و جمالی که نگنجد بعبارت این دیده مرآنرا ...
دل را غمگین نمی توان کرد غمگین را تمکین نمی توان کرد تلخست جهان به غیر عشقت کامی شیرین نمی توان کرد عشق تو بجان خرید ای دوست سودا به از این نمی توان کرد ز آمدشد غیر پاک کردم دل را ...
یاد باد آنکه اثر در دل شیدا می کرد آن نصیحت که مرا واعظ و ملا می کرد یاد باد آنکه مرا بود دل دانایی عالمی کسب خرد زان دل دانا می کرد اختیار از کف من برد کنون معشوقی که به دل گاه گر...
یاد آن روز که از زلف گره وا می کرد دو جهان بسته آن جعد چلیپا می کرد نظری سوی من خسته نهان می افکند نگه حسرتم از دور تماشا می کرد تیر مژگان به دلم می زد و جانم به دعا تیر دیگر به هم...
بنواز دل شکسته ای را رحمی بنمای خسته ای را میکن چو گذر کنی نگاهی برخاک رهت نشسته ای را بیگانه مشو بخویش پیوند از هر دو جهان گسسته ای را سهلست کنی گر التفاتی دل بر کرم تو بسته ای را...
به کوی سر قدر گر گذر توانی کرد به پیش تیر قضا جان سپر توانی کرد چنانکه هست اگر سر کار دریابی ز دل شکایت بیجا به در توانی کرد چو دانی آنچه به تو میرسد نوشته شده است ز خار خار تأسف ح...
شور عشقی گر که دلرا بر سر کار آورد بلبل گلزار معنی را بگلزار آورد آتشی در من زند از من بسوزد ما و من گوش هستیهای مادر حلقه یار آورد نور روی دوست عالمگیر شد موسی کجاست پیر و خاتم شو...
همه را خود نوازد و سازد گرچه از خود بکس نپردازد همه او او همه است خود با خود جاودان نرد عشق می بازد کسوت نو بهر زمان پوشد مرکب تازه دم بدم تازد گاه شاهد شود کرشمه کند گاه با شاهدان...
چشم شوخ تو فتنه میسازد ابروانت دو تیغه میبازد قد و خدت چو بگذری بچمن بر گل و سرو و نسترن نازد از همه نیکوان گرو ببری جلوه ات رخش حسن چون تازد هر که تیری ز غمزه تو خورد دین و ایمان ...
بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد یک جان چه بود صد جان یعنی بنمی ارزد عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من عشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من کردم د...
کم عطا یا اعطیت من عطا یاک فزد کم هدایا اهدیت من عطا یاک فزد کم خطایای غفرت کم مساوی سترت کم لسؤای صبرت من عطا یاک فزد جرمها بخشیده و عیب ها پوشیده در وفا کوشیده من عطا یاک فزد عفو...
ما سر کن فکانیم ما را که می شناسد از دیده ها نهانیم ما را که می شناسد هر چند بر زمینیم با خاک ره نشینیم برتر ز آسمانیم ما را که می شناسد ما همنشین ناریم از خلق بر کناریم هر چند در ...
محنت این سرا بکش ریح نجات می رسد در ظلمات صبر کن آب حیات می رسد گر تو کنی به دوست رو تن بدهی به حکم او صد مددش به جان تو از جذبات می رسد بهر حلاوت حیات تن به نبات عشق ده چوب چو در ...
شوریده صحرایی در خانه چسان باشد از عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد تا نگذرد از هستی دستش ندهد مستی تا جان ندهد از کف جانانه چسان باشد عشق ار نکند مستش کی دوست دهد دستش تا می نخورد ...
آن دل که تویی در وی غمخانه چرا باشد چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد غمخانه دلی باشد کان بیخبر است از تو چون جای تو باشد دل غمخانه چرا باشد بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار آنکس ...
تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی را تسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را بسوزد در تجلی و نسازد با تسلی دل ببخشدگر تسلی جان دهم آن جان تجلی را تجلی تان کند بر من مرا از من کند خالی ...