غزل شمارهٔ ۳۱۱
از پی آن نکار خواهم شد در ره او غبار خواهم شد قصه غصه شرح خواهم کرد بر دل یار بار خواهم شد خون دل را زدیده خواهم ریخت در غم عشق زار خواهم شد چند بیهوده بگذرانم عمر بر سر کار و بار ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
از پی آن نکار خواهم شد در ره او غبار خواهم شد قصه غصه شرح خواهم کرد بر دل یار بار خواهم شد خون دل را زدیده خواهم ریخت در غم عشق زار خواهم شد چند بیهوده بگذرانم عمر بر سر کار و بار ...
تا می نخورم زان کف مستانه نخواهم شد تا او نزند راهم دیوانه نخواهم شد تا تن نکنم لاغر جانم نشود فربه تا جان ندهم از کف جانانه نخواهم شد از خویش تهی گشتم تا پر شدم از عشقش دیگر ز چنی...
عشق از دل گذشت تا جان شد جان هم از عشق تا که جانان شد کارم از کار عشق سامان یافت دردم از درد عشق درمان شد ره بایمان خود نمی بردم کفر زلف تو راه ایمان شد هرکه چشم تو دید مست افتاد و...
شراب عشقم اندر کام جان شد ز جانم چشمه حکمت روان شد ز ترک کام کام دل گرفتم چو در دوزخ شدم دوزخ چنان شد ز خواهش چون گذشتی در بهشتی مکرر من چنین کردم چنان شد چو دل دید آنجهان بیزار شد...
ندادم دل بعشق و جان روان شد دریغا حاصل عمرم زیان شد بتن تا میرسیدم جان شد از دست بجان تا میرسیدم از جهان شد نفس تا میزدم می شد بغفلت مکان تا گرم میکردم زمان شد مرا در خواب کرد انفا...
دگر آمد رقیب آزار جان شد گران شد بار و بار دل گران شد نه با اغیار جانانرا توان دید نه بیجانان بجایی میتوان شد سبک گر ساعتی رفتم ببزمش در آنساعت رقیب آمد گران شد چو آمد یار آمد نیز ...
ز مهر آن پری رویم دل دیوانه روشن شد سراسر مشعلی شد دل تمام این خانه روشن شد شراری بر دل آن آشنا آن را هم وزین مشعل دل تاریک هر بیگانه روشن شد شبی آمد بدین ویرانه گفتا ای فلان چونی ...
چو مهر دوست بر دل تافت این ویرانه روشن شد سراسر مشعلی شد دل تمام خانه روشن شد کنون روز من از دل دل از مهرش روشنی دارد ز نور شبچراغ عشق این کاشانه روشن شد شبی پروانه جانم بگرد شمع ا...
به جانی لطف پنهان می فروشد جهانی جان به یک جان می فروشد دهد بوسی عوض جانی ستاند بخر والله ارزان می فروشد دلم هر دو جهان با صد جهان جان به یک دم وصل جانان می فروشد نفهمیده است ذوق ع...
اشکهای گرم ما و آههای سرد ما کس نداند کز کجا آید مگر هم درد ما عاقلان را کی خبر باشد زحال عاشقان کی شناسد درد ما جز آنکه باشد مرد ما خام بیدردی چه داند اشک گرم و آه سرد دردمند پخته...
خویش را از دست دادم روی او بنموده شد شد مرا نابوده بوده بوده ام نابوده شد هم تو راهی هم تو ره رو خویش را طی کن برس آن رسد در حق که او از خویشتن آسوده شد کام عمر آن یافت کاندر راه ط...
مرد آن باشد که چون او را رهی بنموده شد در همان ساعت بیای همتش پیموده شد مرد آن باشد که چشم و گوش و دست و پای او جمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد مرد آن باشد که دنیای دنی را چون شن...
بوی رحمان از یمن آمد دل و جان تازه شد دل چه و جان چه جهان از بوی رحمان تازه شد آن شراب کهنه چون بر سر دوید از لطف آن هم دماغ و هم دل و هم عقل و هم جان تازه شد نفخه بگذشت زان بو بر ...
بویی از گلستان جان آمد بتن مردگان روان آمد مرهم داغ سینه افکار صحبت جان ناتوان آمد زنگ دلهای عاشقان بزدود رنگ بر روی عاشقان آمد بوی رحمانی از یمن بوزید مصطفی را ز حق نشان آمد خار غ...
دوشم آن دلبر غمخوار به بالین آمد شاد و خندان بگشاد دل غمگین آمد گفت برخیز زجا فیض سحر را در یاب ملک از بام سموات به پایین آمد بوی رحمان که در آفاق جهان مستترست عطر آن روح فزای دل م...
دوای درد ما را یار داند بلی احوال دل دلدار داند ز چشمش پرس احوال دل آری غم بیمار را بیمار داند و گر از چشم او خواهی ز دل پرس که حال مست را هشیار داند دوای درد عاشق درد باشد که مرد ...
چو من کسی که ره مستقیم میداند صفای صوفی و قدر حکیم میداند طریق اهل جدل جمله آفتست و علل ره سلامت قلب سلیم می داند ز چشم مست تو بر داشت نسخه عارف و لیک منتسخش را سقیم میداند کسیکه ح...
طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماند خار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند آنکه ره جانب او رفت دگر باز نگشت هر که شد محرم دل در حرم یار بماند زاهد بی خبر از سرزنشم دست نداشت آنکه این کار ن...
زود از درم در آی که تابم دگر نماند می در پیاله کن که شرابم دگر نماند تا با خودم حجاب خودم از خودم بگیر رفتم چو از میانه حجابم دگر نماند عقلست پرده نظر اهل معرفت عقل از سرم چو رفت ن...
دست از دلم بدار که تابم دگر نماند از بس سرشک ریختم آبم دگر نماند تا چند و چند با دل خونین کنم عتاب گشتم خجل ز خویش عتابم دگر نماند ای یار غمگسار دگر حال دل مپرس بستم زبان ز حرف جوا...
بویی ز گلشنی است به دل خارخار ما باید که بشکفد گلی آخر ز خار ما در نقش هر نگار نگر نقش آن نگار گرچه نگار و نقش ندارد نگار ما رفتم چو در کنارش از من کناره کرد کر خود کناره گیر و درآ...
چو تو در بر من آیی اثری ز من نماند چو جدا شوی ز جانم رمقی بتن نماند سخن از دلم برآید بزبان که با تو گویم چو نظر کنم بسویت بزبان سخن نماند بوطن چو بیتو باشم بودم هوای غربت بسفر چو ب...
شد تهی از عشق سر بی باده این میخانه ماند صاحب منزل برون شد خشت و خاک خانه ماند معنی انسان برفت و صورت انسان بجاست جان ز تن می از قدح شد قالب و پیمانه ماند سالها شد زینچمن گلبانگ عش...
کوه عقلی و بیابان جنونم داده اند حیرتی دارم از این کین هر دو چونم داده اند از فلک روزی نخواهم نعمت عشقم بس است در دل از غم رزقهای گونه گونم داده اند داده اندم بی خم و مینا و ساغر ب...