غزل شمارهٔ ۳۹۹
بی دل و جان بسر شود بی تو بسر نمی شود بی دو جهان بسر شود بی تو بسر نمی شود بی سر و پا بسر شود بی تن و جان بسر شود بی من و ما بسر شود بی تو بسر نمی شود درد مرا دوا تویی رنج مرا شفا ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
بی دل و جان بسر شود بی تو بسر نمی شود بی دو جهان بسر شود بی تو بسر نمی شود بی سر و پا بسر شود بی تن و جان بسر شود بی من و ما بسر شود بی تو بسر نمی شود درد مرا دوا تویی رنج مرا شفا ...
هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا عمر شد در آشناییها و خویشی ها هبا کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد آشنایان در پی گنجینه های عمرها هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانه ای هر غمی کا...
آسمان را یکسر پرشور میدانیم ما وز شراب لم یزل محمور میدانیم ما نورحق تابیده بر اکناف عالم سربسر نور انجم پرتوی زان نور میدانیم ما جابجا در هر فلک بنشسته خیلی از ملک این عبادتخانه ر...
ای دل مخواه کام که حاصل نمی شود حق از برای کام تو باطل نمی شود لذت شناس نیست که از دوست غافلست لذت کسی شناخت که غافل نمی شود تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس از دل خیال روی تو زای...
دل گر غمین شود شده باشد چه می شود جان گر حزین شود شده باشد چه می شود عشقش چو گرم کرد و بر افروخت سینه را آه آتشین شود شده باشد چه می شود از غم چو شاد میشود این دل گر آن نگار دل آهن...
جان از لطافت بدنش تازه می شود دل از حلاوت سخنش تازه می شود هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسد گویی که دم بدم چمنش تازه می شود او میکند تبسم و من میروم ز خود مستیم هر دم از دهنش تازه ...
نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهد سرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد کند گر هستیم ویران زند گر بر همم سامان من و حسن بسامانش بکن گوهر چه میخواهد اگر روزم سیه دارد و گر عمرم ت...
عشق بدل گاه درد گاه دوا میدهد جمله امراض را عشق شفا میدهد گاه دوا را دهد خاصیت درد و غم گاه دگر درد را طبع دوا میدهد این صدف چشم من گاه گهر ریختن همچو دل بحر و کان داد سخا میدهد هس...
علی الصباح نوید هو الغفور رسید شراب در تن مخمور جان تازه دمید شراب مست درآمد که اینک آوردم نوید مغفرت از حضرت غنی حمید نذیر خوف برون رفت از دل مخمور بشیر باده در آمد ز خم به سر دوی...
بیا بیا که نوید از جناب دوست رسید که عید تو منم و عود مینماید عید محال دیو مده در دلت ملک آمد مباش غافل و وقت قدوم دوست رسید نداری ار تو دل قابل نزول ملک بیا زمن بخر ان دل کجا توان...
دلم از کشمکش خوف و رجا بسکه طپید همگی خون شد واز رهگذر دیده چکید مالک الملک بزنجیر مشیت بسته است تا نخواهد سر مویی نتواند جنبید خواهشش داد مرا خواهش هر نیک و بدی تا که دل کرد برغبت...
مژده ای از هاتف غیبم رسید قفل جهانرا غم ما شد کلید گوی ز میدان سعادت ربود هر که غم ما بدل و جان خرید صاف می عشق ننوشد مگر آنکه ز هستیش تواند برید آنکه ازین باده بنوشد زند تا با بد ...
هر که روی تو ندید از دو جهان هیچ ندید هر که نشنید ز تو هیچ کلامی نشنید هر سری کو ز می عشق تو مدهوش نشد چو شنید از ره گوش و ز ره چشم چو دید از ازل تا به ابد در دو جهان گرسنه ماند هر...
جمال تست بروز آفتاب روزن ما خیال تست بشبها چراغ مسکن ما گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان زیمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما گمان مبر که بیک جا نشسته ام فارغ دو کون طی شد و یک کس ندید...
خدای عزوجل گر ببخشدم شاید سزای بندگیش چون ز من نمی آید بهر چه بستم جز حق شکسته باز آمد دل مرا به جز از یاد حق نمی شاید برای توشه عقبی بسی نمودم سعی ز من نیامد کاری که آن بکار آید ز...
در سر چو خیال تو درآید درهای فرح به رخ گشاید هرگاه به یاد خاطر آیی فردوس برین به خاطر آید نام تو چو بر زبان رانم هر موی زبان شود سراید جان را بخشد حیات تازه پیکی که ز جانب تو آید چ...
شکر تو چسان کنم که شاید از جز تو ثنای تو نیاید گر هم نکنم ثنا چه گویم نطقم بچه کار دیگر آید آن لب که ثنای تو نگوید آخر بچه خوشدلی گشاید آندست که دامنت نگیرد از بهر چه زاستین برآید ...
زاهدم گفت زهد می باید از من این کارها نمی آید جام می گیرم ار بکف گیرم شاهدی گر کشم ببر شاید زهد جز اهل عقل را نسزد رند را جام باده می باید من و مستی و عشق مه رویان ناصحم بهر خویش م...
زهد و تقوی ز من نمی آید میکنم آنچه عشق فرماید کرده ام خویش را بدو تسلیم میکند با من آنچه می باید بکف عشق داده ام خود را کشدم خواه و خواه بخشاید دم بدم صور عشق در دل من عقده را به ن...
جان سوخته روییست پروانه چنین باید دل شیفته روییست پروانه چنین باید تا لب نهدم بر لب جان میرسدم بر لب احسنت زهی باده پیمانه چنین باید گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتم گاه از خم و گه در...
عاشقی را جگری می باید احتمال خطری می باید نتوان رفت در این ره با پای عشق را بال و پری می باید گریه نیم شبی در کار است دود آه سحری می باید دیده را آب ده از آتش دل عشق را چشم تری می ...
هر دل که عشق ورزد از ما و من برآید کوشم بجان درین کار تا جان ز تن برآید از عشق نیست خوشتر گشتم جهان سراسر سوی یقین گر آید از شک و ظن برآید زهر فراق نوشم بهر وصال کوشم حکمش بجان نیو...
زهر فراق نوشم تا کام من برآید بهر وصال کوشم تا جان ز تن برآید دل بر جفا نهادم تا می توان جفا کن از جان کشم جفایت تا کام من برآید تخم وفات در جان کشتم که چون بمیرم شام وفا پس از مرگ...
بیاد یار در خلوت نشستم تا چه پیش آید ره اغیار را بر خویش بستم تا چه پیش آید چو دیدم پای سعی خویش در ره بسته بگشایم بسوی رحمت حق هر دو دستم تا چه پیش آید چشیدم در ازل یکجرعه از خمخا...